دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کار خودش را می کند ... مغزم کار خودش را می کند و من در اتاق دیگری دراز به دراز افتاده ام ... مغزم سلام می رساند ... مغزم تشنه است ... سوپ بار گذاشته است ... مغزم منگ است ... خوابش می آید ... مغزم دراز کشیده است ... گور بابای همه ی اینها ... کمی بخوابم ...
نکته ی روز : همدم خاموش در آدمی چنان وحشتی از تنهایی برمی انگیزد که بی همدمی هرگز چنان احساسی ندارد ... نیچه
به گاردلیا : کار از بزرگ شدن گذشته است ... هورررررری می ریزم پایین از بالای این آبشار سرازیر می شوم ... می ریزم کف بستر این/همین خیابان پشتی ... خیس می شود ... پخش می شوم ... ترشحم از زیر چرخ هایی می پاشند به پاچه ها و دامنه های دامن دختری که بی هوا از این مسیر عبور می کند و قطره هایی از من را با خودش می برد ... عکسش افتاده اینجا کف من ... توی بازتاب روشن و انعکاس نورهای رنگارنگ بازتابیده از دامن بلند اسپانیولویی ... دارم به این فکر می کنم گاردلیا ... به اینکه یک روز دیگر هم گذشت و ... دارم به این فکر می کنم که ما توانیم حالا حالاها خودمان را ببینیم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر