نکته ی روز : همدم خاموش در آدمی چنان وحشتی از تنهایی برمی انگیزد که بی همدمی هرگز چنان احساسی ندارد ... نیچه

به گاردلیا : کار از بزرگ شدن گذشته است ... هورررررری می ریزم پایین از بالای این آبشار سرازیر می شوم ... می ریزم کف بستر این/همین خیابان پشتی ... خیس می شود ... پخش می شوم ... ترشحم از زیر چرخ هایی می پاشند به پاچه ها و دامنه های دامن دختری که بی هوا از این مسیر عبور می کند و قطره هایی از من را با خودش می برد ... عکسش افتاده اینجا کف من ... توی بازتاب روشن و انعکاس نورهای رنگارنگ بازتابیده از دامن بلند اسپانیولویی ... دارم به این فکر می کنم گاردلیا ... به اینکه یک روز دیگر هم گذشت و ... دارم به این فکر می کنم که ما توانیم حالا حالاها خودمان را ببینیم ...