چیزی از دست هایم را پنهان کرده ام/جا گذاشته ام لای بوته های رزهای وحشی وحی شد بهم این دستاری که روی/دور سرم بستم خیلی وقته/مدتیه پخش شده توی دست اجانب و دارند با اون دستمالش زیر درخت آلبالو گم شده بازی می کنند ... خونم را اهدا کردم به آلبالوهای بالای بلندترین درخت آلبالو/گیلاس این منطقه ... خانم ها آقایان را داده اند شماها به بخت ثمن از مردانگی شان به پاهایتان بمالید توی اینور و اونور دور و برتان قر فر بریزید که ... بچه های من ... بچه های عزیز من ... این داستان سرش دراز شده توی همه ی روزمره های زندگی بعلاوه اینکه دکترها به من گفته اندکارهایم را یک غربال بکشم به خیکشان تو زرد این تخم مرغ هیچ خروسی را جوان جوان به حجله نمی برند ... دکترها گفته اند این تخم مرغ را بکارم بیخ گلویم و بپایم دادی بی دادی یک وقتی بی وقتی نکنم/نزنم که بعدن هاش نشه اونو از تو هیچ دهلی یه قل دوقل داد بیرون ... داد به وسط انتشاراتی های امیر اتابک خوابید وسط اتوبان همت به همت و تلاش و کوششی که حالا به هیچ خبطی ربطی پیدا نمی کند ... حرف هایم را توی همین چهار پنج خط باقی مانده زدم ... توی صورتم تف کردم رویم را برگرداندم و ... رفتم ... حالا تو توی خودت بنشین به قضاوت های داور سوت بزن ... سوت سوتک ... آز آزک درست مثل همه ی سرخ پوست های آزتکی که نسل شان از بیخ و بن مهر منقرضند کوبیدند/زده اند پایشان/به پایشان ... بدهکار که نه اما یه تیکه از این نون به من قرض بدین بچه ها ... یه تیکه از من که بالا ...
نکته ی روز : نورها از فرط شادمانی است فقط که آرام می گیرند ... نیچه
به گاردلیا : بیا گاردلیا ... بیا ... بازی کنیم ... بازی کنیم گاردلیا ... زیر نور/رقص نور تازه ای که حالا دیگه پشت پلک های من داره بازی بازی می کنه ... بیا گاردلیا ... بیا ... بیا بازی کنیم ... من موچم و گرگ آروم آروم داره زیر رگبار یک ریز و ریگ ریگ رگبار عصر پاییز می ره توی جنگل های شمال به کناره ی تجن گم می شه و پیش پیشته ... من را توی/لای جدول های بلوار کشاورز دفن کنید ... این آرزو را توی گور با آپارات برایم پخش می کنند ... صاحبان عزا تخمه به قبرم ببارند ... آمین یا فدرس العالمین !!! حالا بیا گاردلیا ... بیا ...
گاردلیا به فدرس : تنم را ول میدهم روی شن های سوزان کویر ... روی تمام سلول های سوزان تن کویری تو ... روی همه ی شعرهای دیوانه و مست تو ... روی قسمت این روزهای ابری ام ... روی قسمت این سرنوشت مسموم ... ته یه سیاه چال سنگین افتاده ام و هی به ته ترش فکر می کنم ... به رد بندهای پاره ی دستم نگاه می کنم به رد خون و دلتنگی مچ های عاصی ... منگم و ولو شده ام روی منگوله ی سند ... حکم اعدامم را از تدارکچی خندان محل توی مشت هایت دیدم ... خندیدی نمی دانستی گاردلیا چقدر از گم شدن می ترسد ... خندیدی و گاردلیا میان خواب های سپید ازاینورتر از آن ور اقاقی ها به تو تنهایی اش را تعارف کرد ... تو خوابیدی و گاردلیا برای بوییدن نفس های پر از سرگیجه ات تا سپیده ستاره شمرد ... ببین که بهار را روی تنت پهن کرده است و به انتظار جوانه زدنت نشسته است ... تو دشت ها را طی میکنی و به اسب های تشنه فکر می کنی و من به مارمولک های گرسنه ی این چاله بیسکوییت می دهم ... تکلیف بزغاله ی سرگردان گم شده وسط این سرزمین ...؟ بوی خون و زوزه ی گرگ ها ...؟ کارمیلاخ پنجم ...؟ تن نرم کنگر ...؟ من دلم می خواهد چیزی به تو بگویم از ... از حس قشنگ خورده شدن و دریده شدن ... از یک خودخواهی یک بی تابی یک میل معطوف به خودت ... از تو ... ازتو ... ازتو ... پری ها توی سرم بازی می کنند ... لفتش نده ... فقط یک شب در ماه آن هم وقتی ماه قرص کامل است ... تمام افق روشن فردا برای چشم های تو و تاریکی چاله ی کوچک سوسک های تنها برای من ... ریشه هایت ... درونم ... فدرس ...