گاردلیا به فدرس : نور عجیبی داشت ... ازهمان هایی که مرا تا زمین و آب و خاک برد ... از همان نورهای پلاک های خونین که انعکاس می کند زیر خروارها گل و چشم را می زند ... صبح زود شما بود و من از دنیا می رفتم ... از سر تمام خوشبختی های دنیا پریدم و روی همه ی پرزهای پتو به یک موجود نامرئی یه قل و دو قل باختم ... می باختم و ترس نبود ... می باختم و فردا نبود ... می باختم و دست های پدر بزرگ تو را ناز می کرد و خاکستر مرا به آب/باد می داد و برایم طلب آمرزش می کرد ... کجا بودم ؟ تو بگو کجا بودم ؟ من از کجا تا به کجا ؟ تو بگو ؟ من از درخت های اکالیپتوس گذشتم ... از تمام "تود" ها و انگشت های جوهریم ... من به جستجوی تو به دنبال رد عبای تو ... به بلندای قامت ایستاده ی تو توی پنجدری ایوان ....آخ ... کجا بودم ؟ آخ پدر بزرگ ... کجا بودم ؟ میان ذکرهای تو کجا بودم ؟ کجا هستم ؟ هبوط /هبوط/زوال ... بند باز این بند ها شده ام و هی بند بند می بازم ... ببین عارف! ببین فرشته ها هم روی خودشان قمار می کنند و مفت مفت می بازند ... ببین ابلیس هم پا به پای حوا اشک ریخت ... آخ فیلسوف ... به پدر بزرگ بگو از نفس ربانی اش روی سرم بپاشد تا بخوابم و باز هم رویای باغچه ای کوچک با یاس های سپید را ببینم ... بگو تا درون کرخه غسل تعمیدم دهد ... بگو تا فوج فوج کبوتر قرمز به آسمان خالی دلم پر بدهد ... بگو که حال گاردلیا ...آخ ...این حال/حالم ...این حال خوب بشو نیست ...
۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه
۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه
دکتر نونش کو؟ دکتر جونش کو؟
... هزار ذره ی معلق پخش شد توی صورتم ... دارم زیر عبای کهنه ی بابابزرگ بوگیر این ماجرا زار زار گریه می کنم ... خونم به جوش آمده و چیزی از زیر گلویم ریزه ریزه می زند بیرون می پاشد روی زیرپیراهنم از رگی از گردنم که عمو زنجیر باف آخرش هم که آخرش ننداخدش پشت هیچ کوهی ... هی ... کف دستم خالی است/هست ... خالی تر از همه ی وعده های بهشت و موعود ... هی ... کف تخت هر جفت چشمام خالی است/هست ... خالی تر از همه ی تصورات و رویاهایی که یک نفر بی وقفه چپوند توی جفت حدقه های چشمام ... هی ... توی پیت حلبی خالی سینه ام خالی است ... خالی تر از همه ی دروغ ها فریب ها و داستان های گمراه کننده ی سندباد و تن تن ... کف کاسه ی جمجمه ام را از توش دارند تراش می دهند ... مقعرتر از هر آینه ی تلسکوپ هر گالیله ای که ببینم ... که ببینم ... دور دست ها را ببینم ... دور دست ها را .... دور دست ها را ببینم ... رنج بکشم ... رنج بکشم ... رنج بکشم ... بودا بشوم عیسای بالای صلیب بشوم مثل ابراهیم بدون میفنامیک اسید پیام بشوم مخابره به همه ی سلسله اعصاب آسمان ... کف دست هایم جفت دست هایم را فوت کرده ام بچه ها ... من را سوت کرده اند بچه ها ... یک نفر توی چشمم فوت کند لطفن ... این ریگزار را یک نفر که اصلن باورتان نمی شود سرازیر کرده توی جفت واحه ی چشم هایم ... هی ...
نکته ی روز : دیوانه ترین کارها نمک در دریا ریختن است ... نیچه
به گاردلیا : حدودن صبح زود بود ... داشتم بین پتو و صورت ذکر می گفتم .... حدودن ظهر بود ... دستم داشت زبری پشت پرزهای پتو را نوازش می کرد ... حدودن شب بود گاردلیا ... شوری اشک کام دهان را پخش کرد توی همه ی طعم پرزهای چشایی ام ... حدودن از زمان و مکان خارج بود ... من را روی برانکارد گذاشتند و بردند گاردلیا ... حدودن مرده بودم ... چهار شوک الکتریکی سلسله اعصاب لورده را به وضعیت مطلوب برگرداند ... حدودن تو بگو گاردلیا ... حدودن تو کجا بودی ... حدودن بگو گاردلیا ... حدودن بگو درست همان موقع ... همان وقت کجا بودی گاردلیا... حدودن بگو گاردلیا ... حدودن بگو ... الان کجایی گاردلیا ... حدودن حرف بزن لطفن گاردلیا ... حدودن حرف بزن ... حدودن الان کجاییم گاردلیا ... صبح زود است دارم بین صورت و پرز پتو/زبان ذکر می گویم ... دارد حدودن ظهر می شود گاردلیا ... حدودن شب ... چیزی بگو گاردلیا ... چیزی بگو ... لطفن حدودن بگو گاردلیا ... حدودن ...
۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه
خط ها ...نشانه ها ...عشق ها ...
گاردلیا به فدرس : تو توی بوی گل ها غرقی این روزها ... نفس نفس می زنی ... من را به تمام باغات و مرکبات و حشرات خوشبخت بخشیده ای ... سفرنامه می نویسی و هی گاردلیایت را ویرایش می کنی ... تو این روزها بی بی بی دلت را به حریق می سپاری ... من این روزها شاهپرک منگ و لنگ خورده به چراغم ... توی گل انار باغچه گیر کرده ام و زنبورهای مهربان با نیش هایشان با قلب شکسته ام شوخی می کنند ... من این روزها سر رسیدم را دور گردنم انداخته ام و با شانه های آویزان توی تمام تقویم ها/ زمان ها/ مدت ها/ ساعت ها تیک تاک می کنم ... هنوز روی غرورم قمار می کنم از باختن نمی ترسم ... هنوز هم دستهایم از تصور بوسه هایت می سوزد ... هنوز با این قلب شکسته باز چشم هایم در جستجوی باز شدن پنجره ی تو بوی عشق می گیرد ... تمام بستنی لیسی من مال تو یک لیس از تو روی قلب من مرا بس فدرس ...
این یه خط و این یک نشان ...
چیزی از من به زوال می رود ... چیزی از من دارد از بین می رود ... چیزی در من با من به من از من بر باد می رود ... چیزی که ... روی نقطه ی صفر مطلق ایستاده ام و دارم به دورم برم را اضافه می کنم ... این روزها دارن کم کم شب میشن بچه ها ... داره شب میشه بچه ها ... داره شب میشه ... نمی ترسم دارم به اضافه ی خودم کم می شوم ... دارم به کمتر خودم اضافه میشم ... دارم بچه مبشم بچه ها .. آره بچه ها درسته ... درست مثل شما ها ... یکی از شما بچه ها ...
نکته ی روز : هرکس که جوینده باشد سرگشته خواهد ماند ... نیچه
به گاردلیا : توی بوی عطر گل ها غرقم این روزها گاردلیا ... شناور در افسون ... توی بوی عطر گل ها معلقم ... توی هواهای عجیبی نفس می کشم این روزها گاردلیا ... توی بی وزنی ... توی رگ های آبی پر از خون سرخت/گل سرخت ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... پرنده ها را می دانی ... بالشان ... پرشان ... اوج پروازشان ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... امروز مثل همه ی روزها نیست ... امروز هیچ روزی نیست ... روزی توی تقویم ها ... روزی زمان دار ... مدت دار ... ساعت دار ... امروز هیچ روزی نیست ... امروز را اصلن بیا یک نشانه بگذاریم ... این خط و این نشان ... سال دیگه همین موقع ... همین جا ... توی روز نوشت ها ... تو کجایی گاردلیا ... تو کجایی ... من کجا ... دلم یک لیس از بستنی لیسیت می خواهد ...
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...