نکته ی روز : دیوانه ترین کارها نمک در دریا ریختن است ... نیچه

به گاردلیا : حدودن صبح زود بود ... داشتم بین پتو و صورت ذکر می گفتم .... حدودن ظهر بود ... دستم داشت زبری پشت پرزهای پتو را نوازش می کرد ... حدودن شب بود گاردلیا ... شوری اشک کام دهان را پخش کرد توی همه ی طعم  پرزهای چشایی ام ... حدودن از زمان و مکان خارج بود ... من را روی برانکارد گذاشتند و بردند گاردلیا ... حدودن مرده بودم ... چهار شوک الکتریکی سلسله اعصاب لورده را به وضعیت مطلوب برگرداند ... حدودن تو بگو گاردلیا ... حدودن تو کجا بودی ... حدودن بگو گاردلیا ... حدودن بگو درست همان موقع ... همان وقت کجا بودی گاردلیا... حدودن بگو گاردلیا ... حدودن بگو ... الان کجایی گاردلیا ... حدودن حرف بزن لطفن گاردلیا ... حدودن حرف بزن ... حدودن  الان کجاییم گاردلیا ...  صبح زود است دارم بین صورت و پرز پتو/زبان ذکر می گویم ... دارد حدودن ظهر می شود گاردلیا ... حدودن شب  ... چیزی بگو گاردلیا ... چیزی بگو  ... لطفن حدودن بگو گاردلیا ... حدودن ...