گاردلیا به فدرس : تو توی بوی گل ها غرقی این روزها ... نفس نفس می زنی ... من را به تمام باغات و مرکبات و حشرات خوشبخت بخشیده ای ... سفرنامه می نویسی و هی گاردلیایت را ویرایش می کنی ... تو این روزها بی بی بی دلت را به حریق می سپاری ... من این روزها شاهپرک منگ و لنگ خورده به چراغم ... توی گل انار باغچه گیر کرده ام و زنبورهای مهربان با نیش هایشان با قلب شکسته ام شوخی می کنند ... من این روزها سر رسیدم را دور گردنم انداخته ام و با شانه های آویزان توی تمام تقویم ها/ زمان ها/ مدت ها/ ساعت ها تیک تاک می کنم ... هنوز روی غرورم قمار می کنم از باختن نمی ترسم ... هنوز هم دستهایم از تصور بوسه هایت می سوزد ... هنوز با این قلب شکسته باز چشم هایم در جستجوی باز شدن پنجره ی تو بوی عشق می گیرد ... تمام بستنی لیسی من مال تو یک لیس از تو روی قلب من مرا بس فدرس ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر