۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

خط ها ...نشانه ها ...عشق ها ...

گاردلیا به فدرس : تو توی بوی گل ها غرقی این روزها ... نفس نفس می زنی ... من را به تمام باغات و مرکبات و حشرات خوشبخت بخشیده ای ... سفرنامه می نویسی و هی گاردلیایت را ویرایش می کنی ... تو این روزها بی بی بی دلت را به حریق می سپاری ... من این روزها شاهپرک منگ و لنگ خورده به چراغم ...  توی گل انار باغچه گیر کرده ام و زنبورهای مهربان با نیش هایشان با قلب شکسته ام شوخی می کنند ... من این روزها سر رسیدم را دور گردنم انداخته ام و با شانه های آویزان توی تمام تقویم ها/ زمان ها/ مدت ها/ ساعت ها  تیک تاک می کنم  ...  هنوز روی غرورم قمار می کنم از باختن نمی ترسم ...  هنوز هم دستهایم از تصور بوسه هایت می سوزد ...  هنوز با این قلب شکسته  باز چشم هایم در جستجوی باز شدن پنجره ی تو بوی عشق می گیرد ... تمام بستنی لیسی من مال تو  یک لیس از تو روی قلب من مرا بس فدرس ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...