۱۳۸۶ آذر ۲, جمعه

من که دارم می زنم بیرون ... دارم می روم به ایوان ...

 


دانه به دانه ... یک به یک ... حتی یکیشان را هم نمی شود جا انداخت ... خدای این حوالی موادی مربوط به موضوع سرگیجه را توی هوا پراکنده می کند ... گاهی در یک حرکت انتحاری بی هوا و بی مقدمه آف می شوم و می افتم یک وری روی یک کاناپه ی دو و نیم تنی ... خدای این حوالی خودش یک رحمی توی سرش بیفتاند ... آمین ... صدایم درگیر است ... گیر در است ... در در خانه ام ... دم در ... درست پشت در در درون دری که به روی دردهای درونم درگیر است ... در به در ... هیس! هوای این حوالی را یک نفر کمی پراکنده کند و یا با یک قاشق با هدف اندکی رقت ممکن به همش بزند ... ممنون ...

 

نکته ی روز : حتی یک کودک هم بر زمین دلیلی برای خنده می یابد ... نیچه

 

به گاردلیا :  بلکه سقوط کنیم یا پرواز کرده باشیم ... بلکه گاردلیا ... بلکه سنگرهایمان را رها کنیم و بزنیم بیرون ... بلکه که دیگر ... بلکه ... بلکه ... گاردلیا ... گاردلیا ... گاردلیا ... ناباورانه نگاه می کنم ... دیگر کار از کار گذشته است گاردلیا ... دیگر راهی نیست ... من استعدادش را ندارم و شاید و یا شاید چیزی که روی دست هایم ریخته است خون تازه ی نوح نیست ... من موجود دو پهلویی شده ام دارم هی به اسب های این درشکه/گاری هی می زنم ... تا اینجا و نه بیشتر از اینجا پیش آمدم و درست در منتهی الیه ممکن ایستاده ام  تکیه داده ام به دیواره های شرقی این ایوان و منتظرم ... شاید همین ...

۱۳۸۶ آذر ۱, پنجشنبه

به عادت عجیب درها فکر می کنم ...

 

 منتظر باش تا کسی در بزند و تتق تتق ... بفرمایید داخل ... بگذریم ... من مناسب کاری که الان مدت هاست  سر آن بودم نبودم ... ببخشید ... باید برگردم توی داخل اتاقم ... لطفن قبل از ورود در بزنید ... تتق تتق ... بفرمایید ... اتاق شش در چار و کار شیش و هشتی ... خوش آمدید ...

 

نکته ی روز : آیا بخشنده نباید سپاسگزار باشد که کسی به فضل خویش بخشش او را پذیرفته است؟ آیا دهش نیازی در وجود دهنده نیست؟ آیا پذیرفتن مهربانی نیست؟ ... نیچه

 

به گاردلیا : از روی سینه ام یک جفت دست بکش ... با ماژیک ها ... یک رد بکش ... یک خط ... یک مداد بردار ... از روی سینه ام یک رد بکش ... لطفن برسد به جاهایی که فرض کرده بودیم ... خانه ای که کلیدش را فقط من دارم ... برای برگشتن به خانه باید از آن بروم ...  کلید ... تنها اساس خانه که از/در بیرون هم اسباب آن است ...  فقط یک کلید گاردلیا ... می فهمی؟؟؟ فقط "یک" کلید لازم دارد هر خانه ای گاردلیا  ...

۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه

لطفن با کفش وارد شوید ...

 دلم یک شام مفصل می خواست ... ماست و خیار ... تخم مرغ نیمرو ... ترشی لیته ... نون تازه ... تنگ لعابی پر از آب خنک/گیرم که زمستان است ... خوب باشد ... دلم یک کمی هم کشمش که توی بشقاب ریخته باشند کنار دستت گذاشته باشند می خواست ... دلم یک سفره ی کوچک مربع مستطیل آن هم درست پهن به پهن وسط به وسط اتاق می خواست ... دلم پیاز قاچ قاچ شده ... دلم یک پیژامای راه راه آبی سفید گل و گشاد ... دلم یک زیر پیراهن سفید ساده می خواست ... دلم این دلم هم لامصب باز دل می خواست ...

 

نکته ی روز : راه من این است ، راه شما کجاست؟ زیرا که هرکس راهی دارد و آن راه شاه راه همه نیست... نیچه

 

به گاردلیا : من که چیزی نگفتم ... گذاشته ام که گذشته ام همینجوری هورررری بریزد پایین روی سرم ... روی پاهام ... بریز گاردلیا ... بریز روی همه نقش های عالم و آدم بریز و ... بپاش ... شمردم ... هفته های هفتگانه ... هفتاد و دو ملت پراکنده ... کنده ... کنده از همه جا کنده ... از زمین کنده ... از آسمان اما با بیست و پنج درجه تخفیف بریده/نکنده ... من اینجایم گاردلیا و ادامه ی طبیعی همه ی خطوط هوایی با برو بی برگرد به من می رسند ... چیزی از آسمان روی سرم گاهن/یعنی ناگهانن فرود می آید و من  بدون هیچ سه نقطه ای سطر/خط را می شکنم و برخلاف همه ی اصول روز نوشت های فدرس ساروی یکهو و بی مقدمه می روم سر خط/نقطه :

 

خواهش می کنم با کفش خارج نشوید ...

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

خورشید خانم تر شد ...

  آنیتای بستنی فروش ... آنیتای بستنی فروش ... مفت چنگت ... روده های بر/بر شده ... خنده های عمیقن به لجن نشسته در یک سیزده به در نحس با دست های نجست برایم پرتقال پوست نکن پسره ی ... من سود بانکی ام را برداشت کرده ام بچه ها ... خورشت امشب با کمی گوشت سرخ شده در پیاز ... به بچه های داود اینا آقا نگین فقط ... دلشان می خواهد ... نداریم ... سمباده ... سمباده ... سمباده ...

 

نکته ی روز : برای پادشاهان جز انتظار فضیلتی نیست ... نیچه

 

به گاردلیا : دور گردنم یک خط کشیده ام ... یک نوار باریک ... یک خورده ریزهایی را هم جمع و جور کرده ام ... حافظ هی فال های عجیب می دهد و هی آمدنت را باد صبا مه آلود و گنگ می کند ... من یک دستم را بسته ام به دسته ی تخت و یک نگاهم را به همین پنجره ای دوخته ام که تو می گویی در آن خورشید خودش را خود به خود تعریف و تحریف و عاقبت هم در جایی که به اسمش ثبت شده ... یعنی یک مشت آدم از خود/آ بی خبر به نافش بسته اند ... تجزیه می کند ... اما این ها مگر روی هم دست آخر با جمع های اضافه و سالاد و دسرهای متناوب  ... مگر روی هم مگر چقدر می خواهند مگر آب بخورند مگر ؟ آه گاردلیا ... گاردلیا ... آه گاردلیا ... این شب های صبح شونده دارند ما را به کجا می برند؟؟ لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست ؟ زودتر ...

۱۳۸۶ آبان ۲۸, دوشنبه

منتظر ... منتظر ... منتظر ...

 بعضی روزها صرف انتظار برای رسیدن به موعدی به نام سرنوشت هستیم ... بعضی روزها همین سرنوشت درست زیر دماغمان مثل نوک یک افعی فس و فس می کند و بوی زهر کشنده اش همه ی مشام مان را پر می کند ... بعضی روزها با چشم خودمان می بینیم که توی/وسط ورطه ی سرنوشت داریم ورجه وورجه می کنیم ... بعضی روزهای بوی گند نعش مان زمین را برمی دارد و عاقبت ... و عاقبت یک روز تن مرده ی خودمان را می بینیم که روی زمین های محلی عشایر بختیاری ولو شده است ... بعضی روزها گنگ هستند و بعضی روزها شفاف ... بعضی روزها من غمگینم بچه ها ... بعضی روزها من خیلی غمگینم بچه ها ... می فهمید ؟؟ چشم هایتان را ببندید و تلاش کنید  ...  بیشتر از این که میگم غمگینم ... اوفینا ... اوفینا ... اوفینا ...

 

نکته ی روز : به راستی که نمی توانستید در نقابی شگرفتر از چهره ی خویش درآیید ... نیچه

 

به گاردلیا : صبح زود است ... تازه از خواب بلند شده ام ... کله ام بوهای عجیبی می دهد ... سوت سوتک ... بستنی یخی ... قیفی ... فرفره ... پشمک ... زولبیا و بامیه ... اذان مغرب ماه رمضان ... هوا سرد شده است ... دارم از روی یک کتاب عجیب خاطرات مردی نه چندان غریب را می خوانم ... بیست یا حداکثر بیست و یک سالم است ... دندان هایم را تازه ی تازه داده ام مرتب/پر کنند ... ببین گاردلیا ... ببین ... می بینی ... هنوز همان پسر بچه  هستم با همان کله شقی ها ... با همان خدا کند خدا کندها ... ببین گاردلیا ... ببین ... نگاه کن ... می بینی؟؟ یک صومعه ی قدیمی  ... نشسته ام روی یک سکو توی حیاتش ... هوا هنوز هم به طرز فجیعی گرم و یا خنک شده است ... نمی دانم شاید ... منطقی هم هست ... منطقه ای ... محدوده ای ... معجزه شده است گاردلیا ... معجزه شده است ... نترس دختر ... نترس ... اینجا هستم ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا چه حادثه ای بدترین رقم خوردن ممکن است ... مگر حدکثر بلایی که بر سر این چهار ستون بدن ها و تن ها و جسم هامان ممکن است که بیاید چیست؟ ببین گاردلیا ... ببین ... پدربزرگ گفته است که ترس برادر مرگ است ...  هنوز نمرده ایم که ... هنوز نمرده ایم ... صبح زود است و من منتظر صدای خروس صوب بی خیر گوی خودم هستم ... می بینی گاردلیا؟ می بینی؟؟ من از رخت و از خوابم بیرون که نمی آیم ... می آیم؟ صبح به خیر ... صبح زود است ... کش آلود و گس بلند شو و برو و صبحانه ی این گوریل را آماده کن و البته که یک سوهان هم بکش قبلش به قلبش به دندانهاش ... کاش ... کاش ... یک رقمی ها را عشق است بانو ... یک رقمی ها را با نون و پنیر تازه ی تبریز و چایی ای بسیار شیرین .. شیرین تر ... شیرین ... شیرین تر ... میشه ... میشه ... من قول می دم ... من قول می دم بانو ... فدرس توی پنج دری ایون قبا به دوش منتظر نشسته است منتظرت ... منتظرت ... منتظرت ...

۱۳۸۶ آبان ۲۵, جمعه

تق تق تق ... جلسه رسمی است ...

 خوره ی سمباده کاری گرفته ام ... خوره ی میز و صندلی و ساختن خرت و پرت های مصنوع دست بشر ... خوره ی این را گرفته ام که یک بار دیگر بنشینم و با نوک یک کارد خورد و خاکه شیر دونه دونه نقطه های اضافی را از متن هایم بکشم بیرون ... خوره افتاده به جونم که بشینم و خورد و خاکه شیر مستقیم ذل بزنم توی چشم های خورد و خاکه شیر و بعد هم انگار نه انگار بایستم جایی به سمتی و قبله را انگشت نمای خاص و عام و یک چیز خورد و خاکه شیری آن وسط مسط ها بکنم ... به دلم افتاده بچه ها ... به دلم افتاده که چیزی اضافه می آید ... درست مثل یک دست وقتی سرما سخت سوزان است ... وقتی که از وقتی نیست وقت و بی وقت وقتم را صرف وقت های تلف شده ام می کنم ... بشین اینجا ... خدای پر کنده کشتار روز موجود است ... با کمی اضافات این را بریز توی دیگ ... بخار پز دختر ... بخار پز ...

 

نکته ی روز : انسان بر زمین هیچ لذت بهشتی نبرد تا وقتی که دوزخ را در آسمان ساخت ... نیچه

 

به گاردلیا : بیا ... بیا ... بیا ... چیزی نمانده است ... محدوده ی حضور من عطر لغاتی را گرفته است که تو هی پخش می کنی ... محدوده ام را داده ام که خوب استرلیزه کنند ... باکتری ها و  میکروب ها و خوک ها دارند توی لجن های مجاور خودشان را جر و واجر می کنند ... شونه هایم می لرزند ... این بی سابقه است ... خشم نیست ... ترس نیست ... اصلن هیچ چیزی که چیزی باشد نیست ... یک بی تابی است یک خودخواهی ... یک میل معطوف به خود ... هرچه می خواهی اسمش را بگذار ... تو را به نفع خودم و برای هر منظوری از هر نوعی که داشته باشم مصادره می کنم ... ختم جلسه ...

 

گاردلیا به فدرس : روزها کش می آیند ...  خمیازه ها کش می آیند ...  پاهایم کش می آیند ... از کمر به پایین فلج شده ام ... دلم شربت گلاب و بهار نارنج می خواهد ... تو با قاشق همش بزنی ... تلق تلق تلق ... سماجت عقربه ها ... چقدر تنبلند ... من چقدرکم طاقت شده ام ...  حرفی قدیمی را زیر گوشم زمزمه می کنی ... حرفی مثل تیک تیک دلهره انگیز تمام ساعتهای جهان ... چشم هایم هی خطا می روند ... دست هایم به من گوش نمی کنند ... کلمه ها بازیگوش و یاغی شده اند ... تنم شل و ول شده ... پلک ها بدون ترس روی هم کیپ شده اند ... هی حباب های سر به هوا ذهنم  را انگولک می کنند ... پری ها توی سرم بازی می کنند ... پری های کوچک غمگین ... در انتظار شنیدن صدای نی لبک ... پری هایی که از یک بوسه می میرند و با یک بو سه به دنیا می آیند ... تداعی های ولگرد این گوشه می پلکند ... سرمای پاییز از پشت شیشه به صورتم می چسبند ... روزها چسبناک شده اند ... چسبناک ... می فهمی ...؟ کش و قوس اعداد ... از یک به سه ... از سه به یک ... از سیزده به سیزده ... سرم شده مثل بازار آهنگرها ...  تاس می ریزی ... ورق رو می کنم ... تقلبی در کار نیست ... آدم وقتی بمیرد به آن دنیا میرود ... کدام دنیا ....!!؟؟ دندانم نیش می زند ... صدای پچ پچ  یک نواخت و طولانی  می کوبد و می کوبد ... سرم ...؟  دندانم ...؟ نه!  شاید دستم ... ! تیر می کشد ... تیررررررررر ... جایی ته فکرهایم ... ته حرف ها یا پشت پشت پشت  قلبم ... مادر بزرگ می گوید سیزده نحسی دارد ... من منتظر یک هستم ... صدای بازی بچه ها ... اثر قرص ها ... حرفهای ترسناک مادر بزرگ ... توی سنگینی قلبم بلول ... خودم را به شانه ات می چسبانم ... میدانم هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد ... گاردلیا سه را از سیزده می دزدد ... تا یک ... بلول ... بلول ...

۱۳۸۶ آبان ۲۳, چهارشنبه

گرگ ها هم گرگ می شوند خب گاهی ... به من چه ؟؟؟

 چند فقره فقیر ... درست آن هم رو به روی مردی که یک هزار و سیصد دلار از صرافی محله های پایین شهرشان عین گوشت لخم اخذ بلامانع کرده است ... کردهای این حوالی داشته اند از دره ها سقوط می کردند و یک عده را با بیلیط های باطله راهی سفر کربلا کرده اند من هم به تازگی با یک عده دوست شده ام که دستی از دور بر آتش دارند ... شگردهای تازه ای را به کار گرفته اند فقرای بالای شهری ... کردها را راهی سفر کرب و بلا کرده اند و خودشان را نشانده اند راست این بادام هندی ها تمبر هندی ها و درست قبل از آنکه بیلیط سفر به دهلی شما آماده است آماده بشود شورت و تنبانشان را ردیف کرده اند روی همه ی میخ های طویله تر ... خودم یک سفر با کردهای این حوالی به دشت های شفا و ریگ به ریگ شدن های رگ به رگ تن به تنهایم رفته ام بچه ها ... فقط همین را بگویم که فقرای این محله خیلی بد اوضاعی دارند ... خودم توی جزوه ی خودم نوشته ام که جزوشان هستم ... جز به جز به جز چند جز جزیی از اجزای تنم ... فکر می کنم که جذام گرفته ام ... تا اطلاع ثانوی این متن را جدی نگیرید ... هوالشافی الکل الفقیر ... من هم روش ...

نکته ی روز : بی گمان خدایی می باید ما را از راه به در برده باشد ... نیچه

به گاردلیا : نشانش دادم ... نشان به همین نشان که نشانش را نشانت دادم ... نشان به همین نشان که نشاندمش و نشاندمت ... گاردلیا یادداشت کن ... توی مون بوک ... توی خطوط درهم و برهم ماه روی اوراق کهنه ی یک انجیل اضافی که توی کتابخانه مان ورم کرده است ... توی لا به لای شعرهای مولانا ... حافظ ... بذرافشان ... توی اسفار اربعه ی خانقاه های مجاور سردابه های کویری ... بنویس گاردلیا ... بنویس ... یعنی یادداشت کن ... خودم را به ضرب منگنه ضمیمه کن به ورقه های باطله ی ... چقدر این مختصر را توضیح می دهم امشب ... چقدر لفتش می دهم ... کشش می دهم ... چقدر خام هستند این حس های مخرب در طول روز ... تمایل به تدفین یک قلاده قلب متواری در رگه های متفرق در سرزمین های اسرار آمیز خاورمیانه  ... چقدر بستنی ... چقدر بسته های آجیل ... چقدر شونه ... چقدر خدای بسته بندی شده در ابعاد دلخواه ... چقدر حسن نیت ... می بینی گاردلیا ؟؟  دارم هی حاشیه می روم ... دارم منبسط و منقبض می شوم  می دانی چرا ؟؟  بلکه راهی پیدا کنم ... مفری ... گریزگاهی ... دره ای که ... تپه ای که ... که ... که ... که نگویم احتمالن با کمی تاخیر ... ببین گاردلیا ... من که ... ببین ... چطوری بگم؟؟؟ راستی ... یک سوال ... گرگ ها هم کسی را دوست دارند؟؟ گرگ ها هم عاشق می شوند؟ شنیده ام فقط برای یک شب در ماه ... آن هم شبی که قرص ماه کامل است ... با زوزه هایی به بلندی ارتفاع چند مدار و چند قمر از قرص های خوابی که ... باز هم فرار کردم گاردلیا؟؟؟ باز هم فرار کردم ... دیدی؟ یک خاطر جمع ... یک خاطره ی دیگر ...


گاردلیا به فدرس : بوی عجیبی می آید ... بوی بنفشه ی تازه ... بوی عید ... پوتین های واکس زده ... ترخون و کتلت و سیگار ... چوب نیم سوز و آفتاب تنبل آخر پاییز که بی حوصله خودش را روی تنمان پهن کرده ... هی سایه ات را روی سرم سایه می کنی ... دکمه ی نیم دوزت را رها میکنم ... از این  پایین به تو که مثل سرو ناز حیات بهشت بالای سرم ایستادی لبخند می زنم ... تماشا می کنی ... تماشا ... چشم هایت گداخته چون  ذغال ... من آتشگردان این ذغال ها ... می چرخم ...  می چرخم ...  می چرخم ... زبانه می کشی ... اتاق گرمای  تموز را می دزدد ... نورت چشمم را می زند ... "چشم هایت را ببند گاردلیا من  تمام عصب هایت را می شناسم ..." صدای فش فش نیش خزنده ای ... از نوع زنگی ... زنگ میزند توی تار تار این پرده  ...  زهرش را که بکشی ... می دانی از گزیده شدن هراسی نیست فقط کمی تا حدودی صدای زخمه ی استخوانها هی زخم می زند ... زخمه ی ساز ... ساز ... ساز دهنی ...  من چشم می گذارم ... تو گرگ ... مثل همیشه ... ! قدمهای بلند بر میداری ... دستم را میکشی ... نه گودال ... نه سنگریزه ... نه شیشه ... راه را خوب بلدی ... زمین خوردنی در کار نیست ... گرگ من هوا ... ! باز هم تو سوک سوک ... !
خانمها آقایان  این خانه روزنوشتهای فدرس و عاشقانه های گاردلیا  برای اوست ...
                                 
                           مهر:          (ولف المقراض الفدرس)

۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه

ولف المقراض الفدرس

   شجاع باش پسر ... شجاع باش ... موجودی اساسی می خواهد تو را بخورد ... مسدر لولو خورخوریان ... خون دماغ شدم ... امروز ...  بار اول نبود اما هرگز به این شدت نبود ... نشسته بودم  داشتم فیه ما فی برای یکی از دوست هایم ورق ورق می کردم ... کشتی های کاغذی ... موشک های کاغذی ... بازی ... بازی ... من هم بازی ... من هم بازی ... بچه ها؟؟ بچه ها؟؟ بوینس آیرس اصلن جای مناسبی برای کاشت درخت های موسمی نیست ... این را قهرمان داستان توی یک برگه ی سفید نوشت و بین حاضران در داستان کذایی اش تقسیم کرد ... سه سهم تو ... سه سهم من ... مستهجن تر از عشق و هستی تقسیم می شوم ... اما پریروز ... پریروز که با تو بودم  دروغ گفتی ... خون دماغم بند نیامده هنوز ... توی یک سوراخ بینی ام را کلی/یک عالم نکس کرده ام ... ریلکسیشن ... ریلکسیشن کرده ام ... روزی یک ساعت روی پشت بام های موازی ... منحط شد ...

نکته ی روز : ستایندگان عفاف در واقع فراخوانان شهوتند ... نیچه

به گاردلیا : تمام خطوط به سمت مشترک مورد نظر مسدود می باشد ... شن ها را شن کش ها را ... یک ردیف شخم می زنم ... یک ردیف بذر می افشانم ... یک ردیف سنگ می چینم ... یک ردیف اصطلاحات دوایر دولتی را بلغور می کنم ... خوشبختانه چهار هفته برای نظافت کل این حوالی کافی است ... فقط حواست باشد که خیلی عجیب به پشت سرت نگاه نکنی ... کف این خانه از دم بدجور پارکت است ... مارک پیراهنت را خودم انتخاب می کنم : ولف المقراض الفدرس (علامت ثبت شده) 

۱۳۸۶ آبان ۱۵, سه‌شنبه

تیرداد نصری ... پر ...

تیرداد نصری  رفت ... همه می رویم ... اینکه می رویم مهم نیست اما چطور رفتن ... آیا حق تیرداد رفتن در غربت بود؟ به  نوستالژی سنگین سری شعرهای بچه محل هایش فکر می کنم ... قرار بود که بروم و ببینمش حتی برایم از آشپزخانه ی کوچکش که احتمالن یک گاز هم تویش باشد هم حرف زده بود ... فکر می کردم که می بینمش ... گاهی به سراغش می رفتم و ازش چند سطری سهراب می خواستم و همیشه چند ساعت بعد آن را توی کامنت هایم داشتم ... تیرداد نصری هم رفت ... با هم حساسیت ها و زود رنجی های شاعرانه/کودکانه اش ... با همه ی میل سرکشش به یاد دادن ...  به گفتن به شنیدن ... تیرداد نصری هم رفت و شد جزیی از تاریخچه ی شعر یک استان حالا چه به این دردناکی بخواهیم و یا نخواهیم ... در غربت رفتنش قسمت دردناکی است که تلخی اش همیشه و همیشه در کامم خواهد ماند ... غربت همینجوری هم زهر هلاهلی است که از گلوی آدم پایین نمی رود چه برسد به اینکه به ناچار باشد ... ناخواسته باشد ... چه برسد به اینکه ... تیرداد نصری هم رفت و حالا باید فقط چشم به شاگردانش داشته باشیم و حقی که باید ادا کنند در حقش ... تیرداد نصری شاعری نیست که بشود بایگانی اش کرد ...

 

نکته ی روز : هلا ، هلا . کیست که خاکستر خود را به کوهستان آورده است ؟ ... نیچه

 

به گاردلیا :  یک عده پخش شده اند وسط سن و هی دارند پرده ها را مطابق مد روز عوض می کنند ... یک عده پخش شده اند لا به لای ترانه های محلی این سرزمین ... یک عده دارند به این فکر می کنند که ... ماجرایی نیست فقط نقش اتللو را یک بار بدهید به هملت و ببینید چه کار که نخواهد کرد ... غروب شده است و من دارم این پا آن پا می کنم ... سالن فرودگاه از همیشه فرو رفته تر است ... یک سالن کش آمده ... منتظرم و ثانیه ها را ردیف کرده ام توی یک صف/ خط که اگر خوب ببینی می فهمی زیاد هم مرتبط نیستند ...  حواسم به محتوای یک چمدان است به سبزی خوردن تازه ... به نان سنگک ... ترخون ... تره ... شاهی و ... به بوی ناب پنیر تبریزی ... به اینکه من دارم با یک پاکن زرد کوچک و گردالی روی صورتم خراشهایی را پاک می کنم ... به اینکه ... می دانی گاردلیا ؟ من از همیشه خطرناک ترم ... شده ام مثل آن قدیم هایی که روی یک پشت بامی شلنگی را پایین می انداختم و از آن سر می خوردم و می آمدم پایین و پایین و پایین تا برسم به کف دستی هزار تاول ... شده ام مثل قدیم هایم گاردلیا ... پنجه هایم توی لا به لاهای گل های باغچه دارد می چرد ... من چند قلم دیگر هم راستی می خواهم به آن لیست اضافه کنم ... خیلی خوشحالم گاردلیا ... خیلی خوشحالم  ... سال های سال است تا این حد خوشحال نبوده ام ... سال های سال "است" گاردلیا ... سال های سال ...

 

 

 

گاردلیا به فدرس : دستم را درون باغچه کاشتم … برایش جشن دلتنگی گرفتم … آسمان و شاخه های انار را بوسید … وقت خواب بود … آخرین  تصویر … نگاهش به  چمدان خیره … با خبر از دست و پا زدنهای غمگین … هنوز دو دوی  سنگینی دست تو را می زد … هوا می خواست … هوایی خالی از جنس ترس …  هنوز دلش دل دل می کرد … دل دل چیدن آن میوه ی نزدیک … از آن شاخه ی دور … دور دور … تو که خواب نبودی … من خودم دیدم … ! باور کن … ! من خودم دیدم تخمه های آفتابگردان را برایم مغز می کنی … من خودم دیدم پنجه به خاک و گل زدی  و نعره کشیدی … من خودم دیدم مثل مسیح دمیدی …  دمیدی و صدا کردی …  دستم تمام  باغچه را دست کشید و به تو پیچید  … من خودم دیدم لبهایت تکان می خورد و حلقه های خیست دور انگشتان خدا تار می بست … من خودم دیدم گرگ هارم شده ای … پوپکت … آهوکت …  بو کشید ... بو …/... گاردلیا بو کشید و دستهایمان به هم تنید … شب نبود … آفتاب بود … گرم و زنده … نه … شب نبود … مهمانی من و تو و آسمان و گرگها و لاکپشتهای صبور بود … نه …  شب نبود … نه … فدرس … شب نبود … باور کن ...

 

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...