تیرداد نصری  رفت ... همه می رویم ... اینکه می رویم مهم نیست اما چطور رفتن ... آیا حق تیرداد رفتن در غربت بود؟ به  نوستالژی سنگین سری شعرهای بچه محل هایش فکر می کنم ... قرار بود که بروم و ببینمش حتی برایم از آشپزخانه ی کوچکش که احتمالن یک گاز هم تویش باشد هم حرف زده بود ... فکر می کردم که می بینمش ... گاهی به سراغش می رفتم و ازش چند سطری سهراب می خواستم و همیشه چند ساعت بعد آن را توی کامنت هایم داشتم ... تیرداد نصری هم رفت ... با هم حساسیت ها و زود رنجی های شاعرانه/کودکانه اش ... با همه ی میل سرکشش به یاد دادن ...  به گفتن به شنیدن ... تیرداد نصری هم رفت و شد جزیی از تاریخچه ی شعر یک استان حالا چه به این دردناکی بخواهیم و یا نخواهیم ... در غربت رفتنش قسمت دردناکی است که تلخی اش همیشه و همیشه در کامم خواهد ماند ... غربت همینجوری هم زهر هلاهلی است که از گلوی آدم پایین نمی رود چه برسد به اینکه به ناچار باشد ... ناخواسته باشد ... چه برسد به اینکه ... تیرداد نصری هم رفت و حالا باید فقط چشم به شاگردانش داشته باشیم و حقی که باید ادا کنند در حقش ... تیرداد نصری شاعری نیست که بشود بایگانی اش کرد ...

 

نکته ی روز : هلا ، هلا . کیست که خاکستر خود را به کوهستان آورده است ؟ ... نیچه

 

به گاردلیا :  یک عده پخش شده اند وسط سن و هی دارند پرده ها را مطابق مد روز عوض می کنند ... یک عده پخش شده اند لا به لای ترانه های محلی این سرزمین ... یک عده دارند به این فکر می کنند که ... ماجرایی نیست فقط نقش اتللو را یک بار بدهید به هملت و ببینید چه کار که نخواهد کرد ... غروب شده است و من دارم این پا آن پا می کنم ... سالن فرودگاه از همیشه فرو رفته تر است ... یک سالن کش آمده ... منتظرم و ثانیه ها را ردیف کرده ام توی یک صف/ خط که اگر خوب ببینی می فهمی زیاد هم مرتبط نیستند ...  حواسم به محتوای یک چمدان است به سبزی خوردن تازه ... به نان سنگک ... ترخون ... تره ... شاهی و ... به بوی ناب پنیر تبریزی ... به اینکه من دارم با یک پاکن زرد کوچک و گردالی روی صورتم خراشهایی را پاک می کنم ... به اینکه ... می دانی گاردلیا ؟ من از همیشه خطرناک ترم ... شده ام مثل آن قدیم هایی که روی یک پشت بامی شلنگی را پایین می انداختم و از آن سر می خوردم و می آمدم پایین و پایین و پایین تا برسم به کف دستی هزار تاول ... شده ام مثل قدیم هایم گاردلیا ... پنجه هایم توی لا به لاهای گل های باغچه دارد می چرد ... من چند قلم دیگر هم راستی می خواهم به آن لیست اضافه کنم ... خیلی خوشحالم گاردلیا ... خیلی خوشحالم  ... سال های سال است تا این حد خوشحال نبوده ام ... سال های سال "است" گاردلیا ... سال های سال ...

 

 

 

گاردلیا به فدرس : دستم را درون باغچه کاشتم … برایش جشن دلتنگی گرفتم … آسمان و شاخه های انار را بوسید … وقت خواب بود … آخرین  تصویر … نگاهش به  چمدان خیره … با خبر از دست و پا زدنهای غمگین … هنوز دو دوی  سنگینی دست تو را می زد … هوا می خواست … هوایی خالی از جنس ترس …  هنوز دلش دل دل می کرد … دل دل چیدن آن میوه ی نزدیک … از آن شاخه ی دور … دور دور … تو که خواب نبودی … من خودم دیدم … ! باور کن … ! من خودم دیدم تخمه های آفتابگردان را برایم مغز می کنی … من خودم دیدم پنجه به خاک و گل زدی  و نعره کشیدی … من خودم دیدم مثل مسیح دمیدی …  دمیدی و صدا کردی …  دستم تمام  باغچه را دست کشید و به تو پیچید  … من خودم دیدم لبهایت تکان می خورد و حلقه های خیست دور انگشتان خدا تار می بست … من خودم دیدم گرگ هارم شده ای … پوپکت … آهوکت …  بو کشید ... بو …/... گاردلیا بو کشید و دستهایمان به هم تنید … شب نبود … آفتاب بود … گرم و زنده … نه … شب نبود … مهمانی من و تو و آسمان و گرگها و لاکپشتهای صبور بود … نه …  شب نبود … نه … فدرس … شب نبود … باور کن ...