شجاع باش پسر ... شجاع باش ... موجودی اساسی می خواهد تو را بخورد ... مسدر لولو خورخوریان ... خون دماغ شدم ... امروز ... بار اول نبود اما هرگز به این شدت نبود ... نشسته بودم داشتم فیه ما فی برای یکی از دوست هایم ورق ورق می کردم ... کشتی های کاغذی ... موشک های کاغذی ... بازی ... بازی ... من هم بازی ... من هم بازی ... بچه ها؟؟ بچه ها؟؟ بوینس آیرس اصلن جای مناسبی برای کاشت درخت های موسمی نیست ... این را قهرمان داستان توی یک برگه ی سفید نوشت و بین حاضران در داستان کذایی اش تقسیم کرد ... سه سهم تو ... سه سهم من ... مستهجن تر از عشق و هستی تقسیم می شوم ... اما پریروز ... پریروز که با تو بودم دروغ گفتی ... خون دماغم بند نیامده هنوز ... توی یک سوراخ بینی ام را کلی/یک عالم نکس کرده ام ... ریلکسیشن ... ریلکسیشن کرده ام ... روزی یک ساعت روی پشت بام های موازی ... منحط شد ...
نکته ی روز : ستایندگان عفاف در واقع فراخوانان شهوتند ... نیچه
به گاردلیا : تمام خطوط به سمت مشترک مورد نظر مسدود می باشد ... شن ها را شن کش ها را ... یک ردیف شخم می زنم ... یک ردیف بذر می افشانم ... یک ردیف سنگ می چینم ... یک ردیف اصطلاحات دوایر دولتی را بلغور می کنم ... خوشبختانه چهار هفته برای نظافت کل این حوالی کافی است ... فقط حواست باشد که خیلی عجیب به پشت سرت نگاه نکنی ... کف این خانه از دم بدجور پارکت است ... مارک پیراهنت را خودم انتخاب می کنم : ولف المقراض الفدرس (علامت ثبت شده)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر