نکته ی روز : بی گمان خدایی می باید ما را از راه به در برده باشد ... نیچه

به گاردلیا : نشانش دادم ... نشان به همین نشان که نشانش را نشانت دادم ... نشان به همین نشان که نشاندمش و نشاندمت ... گاردلیا یادداشت کن ... توی مون بوک ... توی خطوط درهم و برهم ماه روی اوراق کهنه ی یک انجیل اضافی که توی کتابخانه مان ورم کرده است ... توی لا به لای شعرهای مولانا ... حافظ ... بذرافشان ... توی اسفار اربعه ی خانقاه های مجاور سردابه های کویری ... بنویس گاردلیا ... بنویس ... یعنی یادداشت کن ... خودم را به ضرب منگنه ضمیمه کن به ورقه های باطله ی ... چقدر این مختصر را توضیح می دهم امشب ... چقدر لفتش می دهم ... کشش می دهم ... چقدر خام هستند این حس های مخرب در طول روز ... تمایل به تدفین یک قلاده قلب متواری در رگه های متفرق در سرزمین های اسرار آمیز خاورمیانه  ... چقدر بستنی ... چقدر بسته های آجیل ... چقدر شونه ... چقدر خدای بسته بندی شده در ابعاد دلخواه ... چقدر حسن نیت ... می بینی گاردلیا ؟؟  دارم هی حاشیه می روم ... دارم منبسط و منقبض می شوم  می دانی چرا ؟؟  بلکه راهی پیدا کنم ... مفری ... گریزگاهی ... دره ای که ... تپه ای که ... که ... که ... که نگویم احتمالن با کمی تاخیر ... ببین گاردلیا ... من که ... ببین ... چطوری بگم؟؟؟ راستی ... یک سوال ... گرگ ها هم کسی را دوست دارند؟؟ گرگ ها هم عاشق می شوند؟ شنیده ام فقط برای یک شب در ماه ... آن هم شبی که قرص ماه کامل است ... با زوزه هایی به بلندی ارتفاع چند مدار و چند قمر از قرص های خوابی که ... باز هم فرار کردم گاردلیا؟؟؟ باز هم فرار کردم ... دیدی؟ یک خاطر جمع ... یک خاطره ی دیگر ...


گاردلیا به فدرس : بوی عجیبی می آید ... بوی بنفشه ی تازه ... بوی عید ... پوتین های واکس زده ... ترخون و کتلت و سیگار ... چوب نیم سوز و آفتاب تنبل آخر پاییز که بی حوصله خودش را روی تنمان پهن کرده ... هی سایه ات را روی سرم سایه می کنی ... دکمه ی نیم دوزت را رها میکنم ... از این  پایین به تو که مثل سرو ناز حیات بهشت بالای سرم ایستادی لبخند می زنم ... تماشا می کنی ... تماشا ... چشم هایت گداخته چون  ذغال ... من آتشگردان این ذغال ها ... می چرخم ...  می چرخم ...  می چرخم ... زبانه می کشی ... اتاق گرمای  تموز را می دزدد ... نورت چشمم را می زند ... "چشم هایت را ببند گاردلیا من  تمام عصب هایت را می شناسم ..." صدای فش فش نیش خزنده ای ... از نوع زنگی ... زنگ میزند توی تار تار این پرده  ...  زهرش را که بکشی ... می دانی از گزیده شدن هراسی نیست فقط کمی تا حدودی صدای زخمه ی استخوانها هی زخم می زند ... زخمه ی ساز ... ساز ... ساز دهنی ...  من چشم می گذارم ... تو گرگ ... مثل همیشه ... ! قدمهای بلند بر میداری ... دستم را میکشی ... نه گودال ... نه سنگریزه ... نه شیشه ... راه را خوب بلدی ... زمین خوردنی در کار نیست ... گرگ من هوا ... ! باز هم تو سوک سوک ... !
خانمها آقایان  این خانه روزنوشتهای فدرس و عاشقانه های گاردلیا  برای اوست ...
                                 
                           مهر:          (ولف المقراض الفدرس)