نکته ی روز : انسان بر زمین هیچ لذت بهشتی نبرد تا وقتی که دوزخ را در آسمان ساخت ... نیچه

 

به گاردلیا : بیا ... بیا ... بیا ... چیزی نمانده است ... محدوده ی حضور من عطر لغاتی را گرفته است که تو هی پخش می کنی ... محدوده ام را داده ام که خوب استرلیزه کنند ... باکتری ها و  میکروب ها و خوک ها دارند توی لجن های مجاور خودشان را جر و واجر می کنند ... شونه هایم می لرزند ... این بی سابقه است ... خشم نیست ... ترس نیست ... اصلن هیچ چیزی که چیزی باشد نیست ... یک بی تابی است یک خودخواهی ... یک میل معطوف به خود ... هرچه می خواهی اسمش را بگذار ... تو را به نفع خودم و برای هر منظوری از هر نوعی که داشته باشم مصادره می کنم ... ختم جلسه ...

 

گاردلیا به فدرس : روزها کش می آیند ...  خمیازه ها کش می آیند ...  پاهایم کش می آیند ... از کمر به پایین فلج شده ام ... دلم شربت گلاب و بهار نارنج می خواهد ... تو با قاشق همش بزنی ... تلق تلق تلق ... سماجت عقربه ها ... چقدر تنبلند ... من چقدرکم طاقت شده ام ...  حرفی قدیمی را زیر گوشم زمزمه می کنی ... حرفی مثل تیک تیک دلهره انگیز تمام ساعتهای جهان ... چشم هایم هی خطا می روند ... دست هایم به من گوش نمی کنند ... کلمه ها بازیگوش و یاغی شده اند ... تنم شل و ول شده ... پلک ها بدون ترس روی هم کیپ شده اند ... هی حباب های سر به هوا ذهنم  را انگولک می کنند ... پری ها توی سرم بازی می کنند ... پری های کوچک غمگین ... در انتظار شنیدن صدای نی لبک ... پری هایی که از یک بوسه می میرند و با یک بو سه به دنیا می آیند ... تداعی های ولگرد این گوشه می پلکند ... سرمای پاییز از پشت شیشه به صورتم می چسبند ... روزها چسبناک شده اند ... چسبناک ... می فهمی ...؟ کش و قوس اعداد ... از یک به سه ... از سه به یک ... از سیزده به سیزده ... سرم شده مثل بازار آهنگرها ...  تاس می ریزی ... ورق رو می کنم ... تقلبی در کار نیست ... آدم وقتی بمیرد به آن دنیا میرود ... کدام دنیا ....!!؟؟ دندانم نیش می زند ... صدای پچ پچ  یک نواخت و طولانی  می کوبد و می کوبد ... سرم ...؟  دندانم ...؟ نه!  شاید دستم ... ! تیر می کشد ... تیررررررررر ... جایی ته فکرهایم ... ته حرف ها یا پشت پشت پشت  قلبم ... مادر بزرگ می گوید سیزده نحسی دارد ... من منتظر یک هستم ... صدای بازی بچه ها ... اثر قرص ها ... حرفهای ترسناک مادر بزرگ ... توی سنگینی قلبم بلول ... خودم را به شانه ات می چسبانم ... میدانم هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد ... گاردلیا سه را از سیزده می دزدد ... تا یک ... بلول ... بلول ...