بعضی روزها صرف انتظار برای رسیدن به موعدی به نام سرنوشت هستیم ... بعضی روزها همین سرنوشت درست زیر دماغمان مثل نوک یک افعی فس و فس می کند و بوی زهر کشنده اش همه ی مشام مان را پر می کند ... بعضی روزها با چشم خودمان می بینیم که توی/وسط ورطه ی سرنوشت داریم ورجه وورجه می کنیم ... بعضی روزهای بوی گند نعش مان زمین را برمی دارد و عاقبت ... و عاقبت یک روز تن مرده ی خودمان را می بینیم که روی زمین های محلی عشایر بختیاری ولو شده است ... بعضی روزها گنگ هستند و بعضی روزها شفاف ... بعضی روزها من غمگینم بچه ها ... بعضی روزها من خیلی غمگینم بچه ها ... می فهمید ؟؟ چشم هایتان را ببندید و تلاش کنید ... بیشتر از این که میگم غمگینم ... اوفینا ... اوفینا ... اوفینا ...
نکته ی روز : به راستی که نمی توانستید در نقابی شگرفتر از چهره ی خویش درآیید ... نیچه
به گاردلیا : صبح زود است ... تازه از خواب بلند شده ام ... کله ام بوهای عجیبی می دهد ... سوت سوتک ... بستنی یخی ... قیفی ... فرفره ... پشمک ... زولبیا و بامیه ... اذان مغرب ماه رمضان ... هوا سرد شده است ... دارم از روی یک کتاب عجیب خاطرات مردی نه چندان غریب را می خوانم ... بیست یا حداکثر بیست و یک سالم است ... دندان هایم را تازه ی تازه داده ام مرتب/پر کنند ... ببین گاردلیا ... ببین ... می بینی ... هنوز همان پسر بچه هستم با همان کله شقی ها ... با همان خدا کند خدا کندها ... ببین گاردلیا ... ببین ... نگاه کن ... می بینی؟؟ یک صومعه ی قدیمی ... نشسته ام روی یک سکو توی حیاتش ... هوا هنوز هم به طرز فجیعی گرم و یا خنک شده است ... نمی دانم شاید ... منطقی هم هست ... منطقه ای ... محدوده ای ... معجزه شده است گاردلیا ... معجزه شده است ... نترس دختر ... نترس ... اینجا هستم ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا چه حادثه ای بدترین رقم خوردن ممکن است ... مگر حدکثر بلایی که بر سر این چهار ستون بدن ها و تن ها و جسم هامان ممکن است که بیاید چیست؟ ببین گاردلیا ... ببین ... پدربزرگ گفته است که ترس برادر مرگ است ... هنوز نمرده ایم که ... هنوز نمرده ایم ... صبح زود است و من منتظر صدای خروس صوب بی خیر گوی خودم هستم ... می بینی گاردلیا؟ می بینی؟؟ من از رخت و از خوابم بیرون که نمی آیم ... می آیم؟ صبح به خیر ... صبح زود است ... کش آلود و گس بلند شو و برو و صبحانه ی این گوریل را آماده کن و البته که یک سوهان هم بکش قبلش به قلبش به دندانهاش ... کاش ... کاش ... یک رقمی ها را عشق است بانو ... یک رقمی ها را با نون و پنیر تازه ی تبریز و چایی ای بسیار شیرین .. شیرین تر ... شیرین ... شیرین تر ... میشه ... میشه ... من قول می دم ... من قول می دم بانو ... فدرس توی پنج دری ایون قبا به دوش منتظر نشسته است منتظرت ... منتظرت ... منتظرت ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر