نکته ی روز : به راستی که نمی توانستید در نقابی شگرفتر از چهره ی خویش درآیید ... نیچه

 

به گاردلیا : صبح زود است ... تازه از خواب بلند شده ام ... کله ام بوهای عجیبی می دهد ... سوت سوتک ... بستنی یخی ... قیفی ... فرفره ... پشمک ... زولبیا و بامیه ... اذان مغرب ماه رمضان ... هوا سرد شده است ... دارم از روی یک کتاب عجیب خاطرات مردی نه چندان غریب را می خوانم ... بیست یا حداکثر بیست و یک سالم است ... دندان هایم را تازه ی تازه داده ام مرتب/پر کنند ... ببین گاردلیا ... ببین ... می بینی ... هنوز همان پسر بچه  هستم با همان کله شقی ها ... با همان خدا کند خدا کندها ... ببین گاردلیا ... ببین ... نگاه کن ... می بینی؟؟ یک صومعه ی قدیمی  ... نشسته ام روی یک سکو توی حیاتش ... هوا هنوز هم به طرز فجیعی گرم و یا خنک شده است ... نمی دانم شاید ... منطقی هم هست ... منطقه ای ... محدوده ای ... معجزه شده است گاردلیا ... معجزه شده است ... نترس دختر ... نترس ... اینجا هستم ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا چه حادثه ای بدترین رقم خوردن ممکن است ... مگر حدکثر بلایی که بر سر این چهار ستون بدن ها و تن ها و جسم هامان ممکن است که بیاید چیست؟ ببین گاردلیا ... ببین ... پدربزرگ گفته است که ترس برادر مرگ است ...  هنوز نمرده ایم که ... هنوز نمرده ایم ... صبح زود است و من منتظر صدای خروس صوب بی خیر گوی خودم هستم ... می بینی گاردلیا؟ می بینی؟؟ من از رخت و از خوابم بیرون که نمی آیم ... می آیم؟ صبح به خیر ... صبح زود است ... کش آلود و گس بلند شو و برو و صبحانه ی این گوریل را آماده کن و البته که یک سوهان هم بکش قبلش به قلبش به دندانهاش ... کاش ... کاش ... یک رقمی ها را عشق است بانو ... یک رقمی ها را با نون و پنیر تازه ی تبریز و چایی ای بسیار شیرین .. شیرین تر ... شیرین ... شیرین تر ... میشه ... میشه ... من قول می دم ... من قول می دم بانو ... فدرس توی پنج دری ایون قبا به دوش منتظر نشسته است منتظرت ... منتظرت ... منتظرت ...