آنیتای بستنی فروش ... آنیتای بستنی فروش ... مفت چنگت ... روده های بر/بر شده ... خنده های عمیقن به لجن نشسته در یک سیزده به در نحس با دست های نجست برایم پرتقال پوست نکن پسره ی ... من سود بانکی ام را برداشت کرده ام بچه ها ... خورشت امشب با کمی گوشت سرخ شده در پیاز ... به بچه های داود اینا آقا نگین فقط ... دلشان می خواهد ... نداریم ... سمباده ... سمباده ... سمباده ...
نکته ی روز : برای پادشاهان جز انتظار فضیلتی نیست ... نیچه
به گاردلیا : دور گردنم یک خط کشیده ام ... یک نوار باریک ... یک خورده ریزهایی را هم جمع و جور کرده ام ... حافظ هی فال های عجیب می دهد و هی آمدنت را باد صبا مه آلود و گنگ می کند ... من یک دستم را بسته ام به دسته ی تخت و یک نگاهم را به همین پنجره ای دوخته ام که تو می گویی در آن خورشید خودش را خود به خود تعریف و تحریف و عاقبت هم در جایی که به اسمش ثبت شده ... یعنی یک مشت آدم از خود/آ بی خبر به نافش بسته اند ... تجزیه می کند ... اما این ها مگر روی هم دست آخر با جمع های اضافه و سالاد و دسرهای متناوب ... مگر روی هم مگر چقدر می خواهند مگر آب بخورند مگر ؟ آه گاردلیا ... گاردلیا ... آه گاردلیا ... این شب های صبح شونده دارند ما را به کجا می برند؟؟ لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست ؟ زودتر ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر