نکته ی روز : برای پادشاهان جز انتظار فضیلتی نیست ... نیچه

 

به گاردلیا : دور گردنم یک خط کشیده ام ... یک نوار باریک ... یک خورده ریزهایی را هم جمع و جور کرده ام ... حافظ هی فال های عجیب می دهد و هی آمدنت را باد صبا مه آلود و گنگ می کند ... من یک دستم را بسته ام به دسته ی تخت و یک نگاهم را به همین پنجره ای دوخته ام که تو می گویی در آن خورشید خودش را خود به خود تعریف و تحریف و عاقبت هم در جایی که به اسمش ثبت شده ... یعنی یک مشت آدم از خود/آ بی خبر به نافش بسته اند ... تجزیه می کند ... اما این ها مگر روی هم دست آخر با جمع های اضافه و سالاد و دسرهای متناوب  ... مگر روی هم مگر چقدر می خواهند مگر آب بخورند مگر ؟ آه گاردلیا ... گاردلیا ... آه گاردلیا ... این شب های صبح شونده دارند ما را به کجا می برند؟؟ لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست ؟ زودتر ...