دلم یک شام مفصل می خواست ... ماست و خیار ... تخم مرغ نیمرو ... ترشی لیته ... نون تازه ... تنگ لعابی پر از آب خنک/گیرم که زمستان است ... خوب باشد ... دلم یک کمی هم کشمش که توی بشقاب ریخته باشند کنار دستت گذاشته باشند می خواست ... دلم یک سفره ی کوچک مربع مستطیل آن هم درست پهن به پهن وسط به وسط اتاق می خواست ... دلم پیاز قاچ قاچ شده ... دلم یک پیژامای راه راه آبی سفید گل و گشاد ... دلم یک زیر پیراهن سفید ساده می خواست ... دلم این دلم هم لامصب باز دل می خواست ...
نکته ی روز : راه من این است ، راه شما کجاست؟ زیرا که هرکس راهی دارد و آن راه شاه راه همه نیست... نیچه
به گاردلیا : من که چیزی نگفتم ... گذاشته ام که گذشته ام همینجوری هورررری بریزد پایین روی سرم ... روی پاهام ... بریز گاردلیا ... بریز روی همه نقش های عالم و آدم بریز و ... بپاش ... شمردم ... هفته های هفتگانه ... هفتاد و دو ملت پراکنده ... کنده ... کنده از همه جا کنده ... از زمین کنده ... از آسمان اما با بیست و پنج درجه تخفیف بریده/نکنده ... من اینجایم گاردلیا و ادامه ی طبیعی همه ی خطوط هوایی با برو بی برگرد به من می رسند ... چیزی از آسمان روی سرم گاهن/یعنی ناگهانن فرود می آید و من بدون هیچ سه نقطه ای سطر/خط را می شکنم و برخلاف همه ی اصول روز نوشت های فدرس ساروی یکهو و بی مقدمه می روم سر خط/نقطه :
خواهش می کنم با کفش خارج نشوید ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر