گاردلیا به فدرس : برگ گل کوکب آورده ای ... با دست های داغ داغ ... به ناخن هایم می چسبانی ... دست هایم روی رگ هایت کنگر می اندازند ... بیدارمی شوند ... حس می کنند ... لمس می کنند ... مزمزه می کنند ... تعقیب می کنند گریز خون تو را ... یک تور بلند به دست می گیرم ...  یک تور بلند سپید ... از جنس مه و شبنم ... از جنس یک دنیای دیگر ... مثل شاه کلید همه ی درهای بسته ... پر از تمنای به دام انداختن لحظه های روشن ... لحظه های  کوچک رنگ رنگ ... لحظه های بی دغدغه و پر کش و قوس ... ببین ... ! من از پشت آفتابگردان باغچه صدایت می کنم ... هی نگو خسته ای ... هی نگو می خواهی بخوابی ... فدرس ... ! ببین ... ! اینجا چه مهربان است ... گرم است ... بخاری دارد ... همیشه آب دارد ... صدای تلق تلق شستن ظرف دارد ... بوی گرم نان دارد ...  رشته هایی دارد مهربان که با برنج رنج دست های دختر شالیزار بازی می کنند ... زندگی جریان دارد ... عطر لحظه های سرگردان خوشبخت ...  عطر پر وسوسه ی  کیوسک روزنامه فروشی ... عطر رز قرمز لای کتاب ... عطرصندلی های منتظر ... عطر یقه ی پیراهنت ... بیدار شو ... بیدار شو فدرس ... حالا وقت خواب نیست ...  زیر عبایت پناهم بده ... پناهم بده فدرس ... گاردلیا عجیب می ترسد ... گاردلیا عجیب می ترسد ...