دانه به دانه ... یک به یک ... حتی یکیشان را هم نمی شود جا انداخت ... خدای این حوالی موادی مربوط به موضوع سرگیجه را توی هوا پراکنده می کند ... گاهی در یک حرکت انتحاری بی هوا و بی مقدمه آف می شوم و می افتم یک وری روی یک کاناپه ی دو و نیم تنی ... خدای این حوالی خودش یک رحمی توی سرش بیفتاند ... آمین ... صدایم درگیر است ... گیر در است ... در در خانه ام ... دم در ... درست پشت در در درون دری که به روی دردهای درونم درگیر است ... در به در ... هیس! هوای این حوالی را یک نفر کمی پراکنده کند و یا با یک قاشق با هدف اندکی رقت ممکن به همش بزند ... ممنون ...
نکته ی روز : حتی یک کودک هم بر زمین دلیلی برای خنده می یابد ... نیچه
به گاردلیا : بلکه سقوط کنیم یا پرواز کرده باشیم ... بلکه گاردلیا ... بلکه سنگرهایمان را رها کنیم و بزنیم بیرون ... بلکه که دیگر ... بلکه ... بلکه ... گاردلیا ... گاردلیا ... گاردلیا ... ناباورانه نگاه می کنم ... دیگر کار از کار گذشته است گاردلیا ... دیگر راهی نیست ... من استعدادش را ندارم و شاید و یا شاید چیزی که روی دست هایم ریخته است خون تازه ی نوح نیست ... من موجود دو پهلویی شده ام دارم هی به اسب های این درشکه/گاری هی می زنم ... تا اینجا و نه بیشتر از اینجا پیش آمدم و درست در منتهی الیه ممکن ایستاده ام تکیه داده ام به دیواره های شرقی این ایوان و منتظرم ... شاید همین ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر