۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

فوج فوج فوج پرنده ...

گاردلیا به فدرس : نور عجیبی داشت ... ازهمان هایی که مرا تا زمین و آب و خاک برد ... از همان نورهای پلاک های خونین که انعکاس می کند زیر خروارها گل و چشم را می زند ... صبح زود شما بود و من از دنیا می رفتم ... از سر تمام خوشبختی های دنیا پریدم و روی همه ی پرزهای پتو به یک موجود نامرئی یه قل و دو قل باختم ... می باختم و ترس نبود  ... می باختم و فردا نبود ... می باختم و دست های پدر بزرگ تو را ناز می کرد و خاکستر مرا به آب/باد می داد و برایم طلب آمرزش می کرد ... کجا بودم ؟ تو بگو کجا بودم ؟ من از کجا تا به کجا ؟ تو بگو ؟ من از درخت های اکالیپتوس گذشتم ... از تمام "تود" ها و انگشت های جوهریم ... من به جستجوی تو  به دنبال رد عبای تو ... به بلندای قامت ایستاده ی تو توی پنجدری ایوان ....آخ ... کجا بودم ؟ آخ پدر بزرگ ... کجا بودم ؟ میان ذکرهای تو کجا بودم ؟ کجا هستم ؟ هبوط /هبوط/زوال ...  بند باز این بند ها شده ام و هی بند بند می بازم ... ببین عارف! ببین فرشته ها هم روی خودشان قمار می کنند و مفت مفت می بازند ...  ببین ابلیس هم پا به پای حوا اشک ریخت ... آخ  فیلسوف ... به پدر بزرگ بگو از نفس ربانی اش روی سرم بپاشد تا بخوابم و باز هم رویای باغچه ای کوچک با یاس های سپید را ببینم ... بگو تا درون کرخه غسل تعمیدم دهد ... بگو تا فوج فوج کبوتر قرمز به آسمان خالی دلم پر بدهد ... بگو که حال  گاردلیا ...آخ ...این حال/حالم  ...این حال خوب بشو نیست ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...