بهشت موعود را جمع کردم ریختم توی سبد یک تکه گذاشتم توی کارتن توی چند جای مختلف انباری ... یک سوزن به خودم بزن یک جوال بدوز به خیکم خرده شیشه خرده خرده خوردم ذره ذره چیزی توی معده ام به ملکوت می رود می آید ... دستم می کنم توی گردنم چیزی از غدد لنفاوی می کشم بیرون جلوی چشمت می گیرم گلوبول سفید می ریزد نوک کفش سفید/کتونی تو ... فرشته می رود پشت دستشویی نوک زبانش را به سق دهان میزند صدا از خودش در می آورد فرشته ها جفتگیری کنند ... خرده خرده اسبابم را اساس می کنم توی چمدان بوی کاندوم نامرئی ازجنس پلاستیک لاهوت می پیچد توی فضا صدای آه و ناله ی فرشته ها ... سریع تر باشم ... روی پشت بام توی لبه ی پنجره توی راهرو را صدای بال بال زدن فرشته ها بر می دارد ... فرشته های دهنده و بخشنده و فرشته های گیرنده و مهربان ... ضبط کاستی که از پدربزرگ ارث رسیده روشن می کنم داوود مقامی را آنقدر بلند می کنم که ... دانم ای زیبا روزی ... به سختی توی خانه جا می شوم ... ماهی به شکل اسپرم مقدس با هاله ی نور چشمم را کور می کنند ... بهشت موعود را بر می دارم به سمت راهروی خروجی ... فرشته های بازیگوش توی مسیر صدای عجیب از خودشان درمی آورند من اسلوموشن یک ثانیه را در/به طول ده ثانیه حس می کنم یاد کتونی تو می افتم آخرین قطره ی گلوبول سفید خون از غدد لنفاوی توی مشتم و آخرین جمله که با گلوی پاره ... جاء القضا ضاق الفضا ... مرداد کثیفی است ... مرداد کثیفی است ...
نکته ی روز : چه بسا چیزهایی که از شما و در شما که به شما ستم می کنند ... نیچه
به گاردلیا : سردم است گاردلیا ... عبای کهنه ام دیگر در نقش یک نیم دولا پتوی بی قواره به درد می خورد ... ... کلمات چند شعر توی مجاری حنجره یخ زدند ... منجمد شدند گاردلیا ... توی همان صندلی که تو صد هزار بار دیده ای عقب جلو می کنم به پشتی می کوبم خودم را بغل می کنم عبا می پیچم دور خودم ریشم قندیل می بندد پیر می شوم گاردلیا ... کارم به بخاری می کشد به هیزمی که از کنده بلند می شود دود می کند توی چشمم ... این چه دستی بود گاردلیا ... این چه دستی بود ... سینه سرخ توی حیاط خانه کرد ... تنهاست ... آدم این جا تنهاست ... موسم خوبی است بهار بریزم لای زمستان مانی ... شکارچی قطره ی رنگ چکاند وسط پیشانی نقاشی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر