نکته ی روز : چه بسا چیزهایی که از شما و در شما که به شما ستم می کنند ... نیچه

به گاردلیا :  سردم است گاردلیا ... عبای کهنه ام دیگر در نقش یک نیم دولا پتوی بی قواره به درد می خورد ... ... کلمات چند شعر  توی مجاری حنجره یخ زدند ... منجمد شدند گاردلیا ... توی همان صندلی که تو صد هزار بار دیده ای عقب جلو می کنم به پشتی می کوبم خودم را بغل می کنم عبا می پیچم دور خودم ریشم قندیل می بندد پیر می شوم گاردلیا ... کارم به بخاری می کشد به هیزمی که از کنده بلند می شود دود می کند توی چشمم ... این چه دستی بود گاردلیا ... این چه دستی بود ... سینه سرخ  توی حیاط خانه کرد ... تنهاست ... آدم این جا تنهاست ... موسم خوبی است بهار بریزم لای زمستان مانی ... شکارچی قطره ی رنگ چکاند وسط پیشانی نقاشی ...