دستم آلوده است ... تا دسته ... دستم تا دسته آلوده است ... تا دسته ... سنوات کاری ام را محاسبه می کنم روی دیوار سلول هایم دسته دسته دسته های ده تایی می کنم ... دسته دسته ... تا دسته آلوده می شوم به دسته های ده تایی ... سوار می شوم می روم ... سوار گویی گردان گویی دارد می گردد می چرخد می رود ... سنگری کهنه می بینم یک سرباز دلیر دارد از تویش نعش رطیل را می سوزاند بعد یک نفر که اسیر جنگی بود احساس می کند در وطنش گذاشته اند خود به خود می شود از خود بی خودتر ... از خودت از کلاه خودت از کرفس از سبزی باغچه ی خانگی که مادربزرگ کاشت اینجا وسط وطن تعریف شده دارند روی سرت خود به خود خود می گذارند ... توی دستم را باز می کنم یک نارنجک دستی دستی گل می کند بین انگشت هام بین (برای درک بهتر این قسمت ارجاع می دهم به سطر سوم از فدرس به گاردلیا) ... سرباز سرش را باز کرد کلاه خودش و کلاه من را با هم انداخت بالا ... شنیدم خوراک نیروی پشتیبانی را داده به پرنده ی مهاجر که از عصر عملیات به دلیل سر و صدای انفجار پیاپی بی غذا مانده بود ... شروع شد ... سرباز به دسته ای از رسته ی دیگر پیوست ... دسته ای که عصر همان روز تا دسته در این/آن نبرد به خون آلود بود ... دستم را بگیر از روی گودی جوی آب توی گوی و گویش عبور بده ... این متن به ترتیب ترتیب همه را می دهد ... صبر کنید ... خشمگین بود چیزی نگفت ...
نکته ی روز : آموزه ای زمستانی می گوید هر چیز در ژرفای خویش آرام می ایستد ... نیچه
به گاردلیا : دراز می کشم ... به ... پشت به پشت ... به ... روی خاک ... روی خاک تنی که ... به شکم می خزم ... روی خاک ... بین خاشاک ... بو می کنم ... سطح خاک را ... روی خاک را ... امواجی از من/از تن من قسمت پوک خاک را آشکار می کند ... در نقطه ی متقاطع هستی دانه های خاک را کنار می زنم راه باز می کنم ... ذره ذره ... آهسته آهسته ... یادت می آید خواست آفتاب بشود ذره تو چقدر عصبانی شدی ... تا گوش گوش جفت گوش هایم توی خاک فرو رفته با پوزه دارم راه باز می کنم تا شانه توی خاک ... بوی رطوبت نم خاک تاریکی پذیرنده ملایم ... خنک ... خنک ... خنک ... دستم جذب پهلویم شده جزیی از پهلوها .. قدرت عجیبی برای نفوذ ... فرو رفتن .. داخل شدن ... تنه ام دارد خنک می شود گاردلیا ... یاد دکتر لهراسبی می افتم هی ... خون توی جداره ی رگم با لجن لرد می بندد صورتم را کش می دهم می گذارم پیش برود ... الو ؟... گاردلیا ... الو گاردلیا جانم ... اینجا عمق خاک است ... جادوگر کف دستم نقاشی کرد ... یک شکوفه که از آن/به وسیله ی آن بهار از زیر خاک شیاف شود به توی درخت ها و درختچه ها و گیاهان ... چرا همیشه تو را کف دریا نگاه داشتم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر