نکته ی روز : آموزه ای زمستانی می گوید هر چیز در ژرفای خویش آرام می ایستد ... نیچه

به گاردلیا : دراز می کشم  ... به ... پشت به پشت ... به ... روی خاک ... روی خاک تنی که ...  به شکم می خزم ... روی خاک ... بین خاشاک ... بو می کنم ... سطح خاک را ... روی خاک را ... امواجی از من/از تن من  قسمت  پوک خاک را آشکار می کند ... در نقطه ی متقاطع  هستی دانه های خاک را کنار می زنم راه باز می کنم ... ذره ذره ... آهسته آهسته ... یادت می آید خواست آفتاب بشود ذره  تو چقدر عصبانی شدی ... تا گوش گوش جفت گوش هایم توی خاک فرو رفته با پوزه دارم راه باز می کنم تا شانه  توی خاک  ... بوی رطوبت  نم خاک تاریکی پذیرنده ملایم ... خنک ... خنک ... خنک ... دستم جذب پهلویم شده جزیی از پهلوها ..  قدرت عجیبی برای نفوذ ... فرو رفتن .. داخل شدن ... تنه ام دارد خنک می شود گاردلیا ...  یاد دکتر لهراسبی می افتم هی ... خون توی جداره ی رگم با لجن لرد می بندد صورتم را کش می دهم  می گذارم  پیش برود ... الو ؟... گاردلیا ... الو گاردلیا جانم ... اینجا عمق خاک است ...  جادوگر کف دستم  نقاشی کرد ... یک شکوفه که از آن/به وسیله ی آن بهار از زیر خاک شیاف شود به توی  درخت ها و درختچه ها و گیاهان ... چرا  همیشه تو را کف دریا نگاه داشتم  ...