نکته ی روز : بر هرگونه بردگی تف کنید ... نیچه

به گاردلیا : احساسم را دارم  تشریح می کنم ... خودم را ... روی میز ... روی هرگونه دسک تاپ بی تاب که هر شب رویش را به سمت پنجره ی تو باز می کند ... من ... گاردلیا ... من ... دارم احساسم را تشریح می کنم ... خون خیام احتمالن رنگین تر از من است ... نیست گاردلیا ... هست ... دارم احساسم را  تشریح می کنم ... درست مثل پرنده ای که از قفس جهانی ساخت پر از منظومه ی شمسی و آقای جک نیکلسون غربی ... آخ گاردلیا ... آخ ... ببین ... من را ... که اینجا روی میز و پارچه ی سبز دراز به دراز کشیدم/افتادم دارم به کمک بی حسی موضوعی خودم را توی پنجره ی محرمانه مخفیانه مستتر در استتار دسک تاپ سری تشریح می کنم ... ببین گاردلیا ... ببین ... سهمم را از پنجره به پرده کشیدم ... ببین گاردلیا ... ببین ... من ... ساعت اینجا ده شبه شنبه شده دارم برایت شاعرانه ... شاعرانه ... شاعرانه ... پر از ترانه ... ترانه ی عاشقانه ... ببین گاردلیا ... ببین ... دارم خودم را ... دست شاعر شکست توی دستش قلم تا دسته قلم شد علم شد ... و هذا من فضل ربی ... به کلهم اجمعین تبریک می گویم ... خدا خودش را هل داد توی دلم تشریح که تموم شد بخیه ... زده شد ... این که چیزی هیچ چیزی نبود گاردلیا ... برایت احساسم را تشریح کردم ...

گاردلیا به فدرس : روی بالاترین رنگ رنگین کمان برایت ترانه می خوانم ... سر خسته ات روی زانوهایم بخواب  ...  تو چشمت را بسته ای و  صورتت پنهان توی آغوش همیشه باز گاردلیا ...  ترانه می خوانم ... پلک هایت سنگین  روی هم نشسته اند بی هیچ پرشی از سر هیچ خاطره ای ...  ترانه می خوانم ... پتو را تا زیر گلویت بالا می کشم آنوقت از قله ها بالا می روی ...من کف دستم کومور می سوزانم ... تو به  قله می رسی ... من تمام جنگل های خطه ی این حوالی را توی دلم به آتش میکشم ... تو داغ داغ پرچمت را نوک قله فرو می کنی ... من نشست می کنم گرم و سنگین  چون نهنگی بالغ ... تو روی قله می دوی ...  می چرخی ...  می پری ... می خندی ...آخ این خنده ... آخ ... استخوانت رها از سوزن ... استخوانت سبک مثل پر کاکایی های شمال ... باز عاشقت می شوم  به زانو می افتم ...  تو  رنگین کمان می شوی ... سبک/ بالا/ بی درد ... من ترانه می خوانم  ...  ترانه می خوانم ... گاردلیایت ترانه می خواند ...