سکته کردم ... دو ساعت مانده به هشت دقیقه از هر ساعتی تصور کنید داشتم از روی کناره ی خطوط و خط لبه ی وان انگشت هایم را نگاه می کردم و درست همین جای ماجرا بود که سکته کردم ... فقط هشت صدم ثانیه مکث کردم ... طومار خاطرات ریخت روی سرم و از انبهی ماهی دریا به نهان گشت و همین ... خطوط را دنبال کردم همین جوری خودم ریختم توی خودم توی چاهک خودم توی ماهک خودم توی ... سوت عجیبی می زند داور این سر این سمت سر این سرو بالا بلای من ... من ... من ... و ... من ... س/کته کردم ... خاطرات توی دفتر خاطرات را از توی یک مجرای کهنه درآورم چیزی نازک مثل یک رشته سیم از یک سمت بدنم رد شد داخل بدنم/رگم ... آخ خدای من این همه بوی ساولن را خداوندی متعال مثل من/تو و چرا را آفرید ... آخ خدای من ... این همه پنبه که توی دهان من چپانده ای را از گل دانه های پنبه و سویا آخر و چرا را چرا آفرید ... خون سرازیر شد از یک دهلیزم و سینما اسکوپ بالای تختم گفت من هنوز زنده هستم و یک نفر که اصلن هم دکتر نبود این را از کست آخر فیلم وسترن فهمید بعد ماسک ومپایر ولف المقراض الفدرس را از روی صورتم برداشتند ماسکی به صورتم زدند پر از اکسیژن خونم را از روی/توی ریه هایم طی یک انفجار پخش کردند روی دیوار اتاق ... خانم این تخت را لطفن چند سانتی بکشید بالا ... خانم این تزریق را زودتر آمپول کنید توی عضلاتم ... خانم این آقا را از اتاق بفرستید بیرون لطفن آقا ... خانم ... به من یک نفر که فیلسوف نیست بزنید صورتم ... ببخشید آقا ساعت چنده ... سکته کردم ... وقت را میان تپش ها تپیدن ها تپاندن ها تپوندن ها تی تاپ ها تاپ ترین ترانه ها ... جناب پپسی و سینمای فردین را درست تقسیم کنید ... بی شعورها ... احمق ها ... خائن های مادرزاد به وطن را ...
نکته ی روز : بر هرگونه بردگی تف کنید ... نیچه
به گاردلیا : احساسم را دارم تشریح می کنم ... خودم را ... روی میز ... روی هرگونه دسک تاپ بی تاب که هر شب رویش را به سمت پنجره ی تو باز می کند ... من ... گاردلیا ... من ... دارم احساسم را تشریح می کنم ... خون خیام احتمالن رنگین تر از من است ... نیست گاردلیا ... هست ... دارم احساسم را تشریح می کنم ... درست مثل پرنده ای که از قفس جهانی ساخت پر از منظومه ی شمسی و آقای جک نیکلسون غربی ... آخ گاردلیا ... آخ ... ببین ... من را ... که اینجا روی میز و پارچه ی سبز دراز به دراز کشیدم/افتادم دارم به کمک بی حسی موضوعی خودم را توی پنجره ی محرمانه مخفیانه مستتر در استتار دسک تاپ سری تشریح می کنم ... ببین گاردلیا ... ببین ... سهمم را از پنجره به پرده کشیدم ... ببین گاردلیا ... ببین ... من ... ساعت اینجا ده شبه شنبه شده دارم برایت شاعرانه ... شاعرانه ... شاعرانه ... پر از ترانه ... ترانه ی عاشقانه ... ببین گاردلیا ... ببین ... دارم خودم را ... دست شاعر شکست توی دستش قلم تا دسته قلم شد علم شد ... و هذا من فضل ربی ... به کلهم اجمعین تبریک می گویم ... خدا خودش را هل داد توی دلم تشریح که تموم شد بخیه ... زده شد ... این که چیزی هیچ چیزی نبود گاردلیا ... برایت احساسم را تشریح کردم ...
گاردلیا به فدرس : روی بالاترین رنگ رنگین کمان برایت ترانه می خوانم ... سر خسته ات روی زانوهایم بخواب ... تو چشمت را بسته ای و صورتت پنهان توی آغوش همیشه باز گاردلیا ... ترانه می خوانم ... پلک هایت سنگین روی هم نشسته اند بی هیچ پرشی از سر هیچ خاطره ای ... ترانه می خوانم ... پتو را تا زیر گلویت بالا می کشم آنوقت از قله ها بالا می روی ...من کف دستم کومور می سوزانم ... تو به قله می رسی ... من تمام جنگل های خطه ی این حوالی را توی دلم به آتش میکشم ... تو داغ داغ پرچمت را نوک قله فرو می کنی ... من نشست می کنم گرم و سنگین چون نهنگی بالغ ... تو روی قله می دوی ... می چرخی ... می پری ... می خندی ...آخ این خنده ... آخ ... استخوانت رها از سوزن ... استخوانت سبک مثل پر کاکایی های شمال ... باز عاشقت می شوم به زانو می افتم ... تو رنگین کمان می شوی ... سبک/ بالا/ بی درد ... من ترانه می خوانم ... ترانه می خوانم ... گاردلیایت ترانه می خواند ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر