یک نفر اراده اش معطوف به قدرتی بود داشت از خلال ماجرایی عبور می کرد ... نفس نفیسش را ورداشته بود داشت سنوات کاریش را می شمرد ... توی ماجرایی افتاده بود نمی دونست از کجای قصه می شود نخوند خونش را بدجور کثیف کرد ... یک نفر به شهادت چند شاهد بالفطره ... صافی را صاف کرد انگورها را دونه به دونه شمرد ... خونش رنگ شراب شد ... من ... من ... من ... یک نفر تنها شد توی یک نفر چند شیشه شراب انداختند ... چشمش را برق انداخت ... با واکس ... بی واکس ... توی چشمش را برق انداخت ... برق استنلس استیل قاشق چنگال های کهنه ی مادربزرگ است ... برق ظروف نقره ی توی کیسه ی ژان وارژان ... برق براق استیل ریل قطار رضاشاهی زیر آفتاب سوزان تابستان ... توی چشمش را براق کرد به این سمت به سمت چشم سیاه یک خرس قهوه ای پارچه ولو افتاد یکوری کنار دیوار خلوت حیاط ... شلنگ را مادربزرگ اختراع نکرد ولی خانه با همه ی اسبابش اساس بنیاد خانواده را رقم زد ... مادربزرگ را خانه اختراع نکرد اما ... اما پدربزرگ شب های زیادی یکوری روی همین تخت هندوانه را که خسته از سر کار برمی گشت قاچ کرد و چنگال چنگال بین بچه ها گشت ... برق بچه ها ... برق ... برق چنگال ... کارد ... پوست آبدار هندوانه ... پدربزرگ ... هی پدربزرگ ... حوض خانه یادت هست ... حیاط و پنج دری یادت هست ... هی پدربزرگ ... دست بزرگت یادم هست ... عطر لباست/کت و شلوارت ... هی پدربزرگ ... برق چشم آدمهای توی محل و بازار یادت هست ... هی پدر بزرگ ... می ترسم ... اینجا ... توی محله ی ما ... آدم ها ... توی چشم شان را برق انداختند ... هی پدربزرگ ... اینجا توی چشم هایشان ... مردم ... کارد انداختند ... چنگال را ... برق انداختند ... هی پدربزرگ ...
نکته ی روز : پس دور شوید چرا که چون فرزانه شوید می گویند که دیوانه شده اید ... نیچه
به گاردلیا : سرم خسته شد گاردلیا ... پیر شد ... سنگین شد ... سرم از سرم سر برداشت گاردلیا ... داغ داغ شد ... خودم رو می بینم مثل فیلم های هالی/بالی وودی ژست می گیرم ... فکرم روشن می شود توی کافی شاپ میگرن می گیرم گاردلیا ... اعصاب کبود گل باقالا ورم/تورم توی رگم توی سکر نسیم ... سرم تویش درد می کند گاردلیا ... سرم تویش ورم/باد کرد گاردلیا ... آه گاردلیا ... آخ ... سرم مرد از بس خسته شد ... سرم نیایش می کنه ... همین الان ...
گاردلیا به فدرس : دلم گر می گیرد ... درد باران دارم ... تو دست عجیبت را به پنجره نزدیک می کنی دلم آرام می گیرد ... از این بازدم باز دوباره باز روی دلم بریز ... باور کن نوشتن دل خوش می خواهد یا دل تنگ ... باور کن این نوشته عاشقانه ی زنی ست به نام "گاردلیا" تبعیت دو روح سرگردان ...روح من و تو ...دیدی ... دیدی چه راحت حباب شکست ... دیدی چه راحت خطوط زخم قدیم را پاک کردی ... دیدی زخم عمیقی که خودت شیار کردی توی عمق دلم ... دیدی سفر یعنی خطر ... دیدی ... درد عجیبی توی رگم می پیچد و قلب مثل همان گنجشک کوچکی که گوشه انبار اسیرش کردی می کوبد می کوبد می کوبد ... این کلمه ها ضرب آهنگ تکراری سه گانه گرفتند آرام نمی شوم ... نمی شوم ... نمی شوم ... و این اشک ... آخ ... به قول شازده کوچولو ... وه چه اسرار آمیز است دنیای اشک ... اشک ... اشک ... حباب ...حباب ...حباب ... گل بی حباب ... مداد به دست گرفتی می تراشی نوکش چرخش مداد توی مداد تراش ... نوکش را تیز می کنی ... تیز می کنی و اولین کلمه ... آخ ... بند دلم پاره می شود ... سر گیجه می گیرم سر گیجه های عجیب که عطر عود معبد قدیمی هندو می دهد ... سر گیجه ی شراب سرخ پدر ... سر گیجه ی تکان های اتوبوس و نفس های به شماره افتاده ... زیر پایم خالی می شود ... شب موعود ... عصب های کشیده ... آمی تریپتلین ... عکس اخوان روی در بهشت ... گرگ ها... گرگ ها ... گرگ ها ... درختهای عظیم هزار ساله ... بی ریشه ... حوض قرمز پدر بزرگ و ماهی آبی ... طعم گس دهان مشجر ... بالکن پرستاره ی شب نیده ...اژدهای رها شده و فرشته ای با دست خالی روی سطح آبها ... روی کف آبها ... توی عمق آبها ... کف شنها .. .مدفون ... شکن شکن ... شکن شکن ... شکن شکن ... دیدی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر