خونه مانم را برداشتم کشیدم به قهقرا ... سوت عجیبی می کشم ... تجمع مجموعه ی عجیبی از قصه ها... خونین جگرم انگار ... خونین جگرم ... انگاره های یونگ را ریخته ام گوشه ی لپم و هی تف پشت تف ... هی تف پشت تف ... سوزن های نخ نشده را بردارید بچه ها ... سوزن های نخ نشده شن های توی گوشم ... شن ریزه های توی گوشم ... عادت عجیبی است این گوش پاک کن نکن ها ... بچه ها ... بچه ها ... بچه ها ...
نکته ی روز : کسی که بلندترین نردبان را در اختیار دارد می تواند تا پست ترین نقطه نیز فرود آید ... نیچه
به گاردلیا : شعرهایم بوی نان سنگک شده می دهند گاردلیا ... یاد مرد وانت سوار تخم مرغ فروش شهر که روی پشت وانتش نوشته بود: شانه ای برای شما ... شانه ای ... این را تکرار می کنم و بعد ... هق هق غریبی ... شانه هایم را می لرزند ... از دم ... اشک که پرده در شود گاردلیا؟ پرده که به در شود گاردلیا؟ پرده ی آبی آشپزخانه کشیده می شود روی تمام خاطراتم و بوی عجیبی می گیرم ... از ته مانده های خودم جمع کرده ام توی کیسه پلاستیک های دست دوم و یک عالمه ولگرد خیابان گرد ... من ... گاردلیا ... من ... دستمالی از لول دستمال توالت جدا می کنم ... به این صندلی لعنتی تکیه می دهم و نفسی تازه می کنم ... انگشتاهایم کلید های تازه ای را روی این صفحه ی لعنتی جستجو/سرچ می کنند ... کلیدهای گویا ... کلیدهای شفاف ... کلیدهای بیانگر ... کلیدهای قفل های ناگشوده ... سوال های تلنبار ذهنم ... کلید همه ی چراهایی که در تمام/سراسر زندگیم گند زدند به خاطره هایم ... کلیدهایی که به این سوال لعنتی جواب بدهند چرا بعضی از خاطره ها در خاطرم هرگز به خاطر هیچ خاطره ای خاطره نمی شوند ... صورتم را اصلاح می کنم ... لبخند می زنم ... پر از خنده ... مثل همیشه ... صورت مسئله که مسئله ای نیست گاردلیا ... خدا دستمال های توالت را برای همین آفرید ... در روز چندم حالا ... فقط خدا می داند گاردلیا ... فقط خدا می داند ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر