من حرف هایم را زده ام بچه ها ... من حرف هایم را زده ام ... گریه گری هایم ... خنده گری هایم ... اینتی گری هایم ... حالا دیگر چیزی فرقی نمی کند ... اما حق با شماست ... حق با کسی است که می بیند ... من فدرس ساروی شاگرد رجب بذرافشان از همین جا به همه ی شما سلام می کنم ... سلام ...
نکته ی روز : زردتشت اگرچه رقاص است اما رقاص عنکبوت ها نیست ... نیچه
به گاردلیا : بیا بخندیم گاردلیا ... به حتی پهنای اشکی که به یک ریز چشم هایت را پر کرده بود و به آن همه احساس و میل و تپش و گله و اخم و تخم و به در و دیوار کوفتن ها که بادبادک شده بودند روی یک پشت بامی که بی فلکه حتی ... روی یک لنگ در نیمه باز ... رویم را زمین ننداز دختر ... رویم را زمین ننداز دختر ... بیا و از از دست ندادن های دنیا یکی یک دانه اش را نصیب من کن ... منم .. من ... فدرس ساروی پسر تمام عیار خدایی که وجودش جودش حضورش سجودش همه ی چیزهای درونش بعلاوه ی انکار عبورش از در و دیوار نذر من است ... من و گل های سرخ عالم دیگر/با این حساب ... با این پیشامدها/که تو هم می دانیشان ... دیگر از هم تفکیک ناپذیریم ... از فدرس به تمام/همه ی گل های سرخ و سرخ تر عالم و آدم : شناور باشید ! این فرمان من است ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر