سوال ها همینجور پشت سر من عجیب می شدند و خداوندی که می خواستم از آن بگویم خودش را به من و یک دسته طوقی رنگ و وارنگ تقسیم کرده بود و هی پشت سرهم داد می زد/ توی کوچه: وجودم را تقسیم کرده ام ... سنگ های زیرین آسیا و ...
نکته ی روز : حماسه ی زردتشت به کجا انجامیده که برای دلداری دریا نیز ترانه می سراید ... نیچه
به گاردلیا : نشسته ام گاردلیا ... نشسته ام یک گوشه ی دنج این ماجرا ... یک جایی/جاهایی که هیچ تنابنده ای به پر و پاچه ام نتابد/ نپیچد ... نشسته ام این گوشه و دارم روی یک تکه چوب کهنه قدیمی را کنده کاری می کنم ... عکس های متعدد توی چشم هایم که هی جا می اندازند ... جای پا می اندازند روی پهنای دولای عرض چوب/چوب ها ... می دانی گاردلیا؟ می دانی ... می دانم که می دانی ... یک توفیق اجباری است ... همین دیگه ... همین ... ما که چیزی از دست ندادیم .... فقط یک وقتی/چند وقتی توی دست های خالی مان را نگاه کردیم و یکهو دیدیم قلب تپنده ی یک کبوتر بازیگوش بیرون از هر سینه ای ... حتی سینه ی کبوتر گیریم ... دارد کف دست هایمان می تپد ... فقط دیدیم و زل زدیم توی روی همه ی آینه ها توی خانه مان ... پشت انبار ها و آب انبارهای کوچه ی پشتی ... سلطان نشست روی تخت و دست هایش را به نشانه ی اعتراض بالا برد: سرخ ترین پوست از آن کیست؟ زردی من از تو ... زردی من از تو ... زردی من از تو ... حالا گاردلیا ... حالا هم مهم نیست ... اصلن غصه نخوری ها ... توی کلمن آب ریخته ام و یگ/ک گلاب مفصل و چند تکه لیموی تازه برش خورده ی تازه از شیراز رسیده و یک مشت خاک و یک لیوان شیر ... بوی سرزمین مان را می دهد گاردلیا ... بوی تو را ... بوی خاک تن آدم را ... بوی حوا را ... می خوری ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر