گاردلیا به فدرس : خواب بودم ... خواب می دیدم ...داشتم استخاره می کردم ... یک فوج کبوتر مثل دانه های شن به پنجره خورد ... یک فوج ... یک فوج کبوتر سپید ... سیاه ... خاکستری ... پشت پنجره ... یک فوج ... دلم یک پشت بام می خواهد ... دلم یک تو ... یک من ... دلم لانه ... دلم دانه می خواهد ... از دست های بزرگ و بخشنده ی تو ... که می بخشد و می بخشد و می بخشد ... دلم آسمان آبی با ابرهای سپید و تپل و خندان می خواهد ... پرم بدهی ... بروم آن بالاها ... بالا بالاها ... بالا بالا بالاهاااااااااا ... بخندی ... بلند ... آخ این خنده ... آخ ... دستهایت را تکان بدهی ... چشم های منتظرت ... قلب نگرانت ... جلد به آغوشت باز ... باز ... باز ...
من فقط کمی درد دارم ... دست هایم را که بچینی ... تیک تیک تیک ... آهنگ قدم ها "مرد" را عاشقتر می کند ... باز پرم بده تا روی شانه ات بنشینم ... جلد جلد جلد ...
دلم یک آسمان می خواهد ... آسمانی بی انتها ... دلم یک تو ... یک من ...
دلم یک گاردلیا ... یک فدرس ...
دلم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر