کارهای زیادی که باید انجام بدهیم ... تلمبار کنسرو کرم ها ... کرم خشکه درست کردن توی آفتاب تابستانی بعدی ... بچه کرم ساختن ... کرم ها را آبستن کردن ... من کرم ها را دیدم ... توی حیاط جلویی توی حیات پشتی توی حیاط کناری ... همین پهلو توی حیات ... خون ... خون ... خون ... توی کیسه هایی به شکل زالو ... ذخیره .... ذخیره ... ذخیره می کنیم بچه ها ... خرمگس آرام گرفت و ... روی مراسم تدفین مدفوع خشک شد ... خرناس بکش حالا ... خرناس ...
نکته ی روز : شریران با خنده یکی اند اما خنده از شادی خویش پاک و آمرزیده است ... نیچه
به گاردلیا : این جا ایستاده ام بانو ... رو به روی همه ی سیاهی ها ... رو به رو ی آفتاب ... پشت به کهکشان راه شیری ... این جا ایستاده ام ... یله ... با زخمی روی شانه هایم و جراحتی روی بازوانم و ریشه ای ریش ریش زده بیرون از کف تخت سینه ... این جا ایستاده ام گاردلیا ... با توهماتی مجازی مثل/مانند دودی که بخار شده است توی اتاق و هی به خودش می پیچد به چیزهای عجیبی تبدیل می شود که تو هم که به همه ی توهمات من آشنایی باور نمی کنی بانو/گاردلیا ... خمارم تشنه مست اینجا یله افتاده ام بانو/گاردلیا ... با زخمی روی شانه هایم و جراحتی روی بازوانم گارلیا ... دونکیشوت این ماجرا هستم گاردلیا ... با توهماتی دروغین ... خیالاتی واهی ... تصوراتی بیمار اما ... اما زخم هایی واقعی ... با جراجت هایی حقیقی سالم و تن درست ... این جا ایستاده ام بانو گاردلیا جانم ... اینجا ایستاده ام رو به آفتاب/ پشت به ابرها ... اینجا ایستاده ام گاردلیا با خونی غلیظ در رگ هایم ... اینجا ایستاده ام بانو گاردلیا حالم خوب است ... به همه مقدسات حالم خوب است ... ملالی نیست دردی نیست زخمی نیست جراحتی نیست بنی بشری بعد از بشری نیست من هستم و یک مرد سرخ پوست که داده ام صورتم را مثل گرگ نقاشی کند ... اینجا هستم گاردلیا و شعور متعارفم را به تخیلات شاعرانه سپرده ام به زودی و به زودترین سپرده ام ... اینجا هستم گاردلیا با توهماتی دورو پشت و رو درست مثل نوار کاست دوران بچه گی که یادت که هست ... پر از هوا بودند ... پر از برفک ... درست مثل توی عمق سر من ... درست مثل ... توی عمق سر من ... آخ در سر من ... آخ در سر فروغ چیست ... به جز گردش ذرات غلیظ سرخ ...
گاردلیا به فدرس : شب عجیبی ست توی لا به لای خاطره ها خوابیده ای و من از بالا نگاه می کنم ... به تن پر دردت ... تو خوابیده ای و من دور سرت بال می زنم ... تو خوابیده ای و من دلواپس آهنگ نفس های زنده ات ... تو خوابیده ای و من از تن حادثه ها تک تک زخم های عجیب مان را لمس می کنم ... تو خوابیده ای و من روی ملافه های سفید اینجا نقش می کشم ... نقش نرگس و بنفشه ... تنگ بلور و ... فدرس شناور میان آب های تمیز ... بادهای هموار ... "آفتاب" دیروز ... "ذره" ی امروز ... طعم گس عشق دی ماه ... لحظه ی بوییدن لاله های سرخ و زرد ... سال تازه و دعای پدر ... شبهای زیبای لعنتی تا سپیده بیدار ... تا تو لبخند بزنی روز آغاز شود ... مرا داری کم کم از یاد می بری ... من هنوز منگ موج هجوم ضربه های روح رنجور توام ... ما فقط سهم مان از خانه خواب های سخی است ... باد سرد پاییز ... من و تو و دو پنجره ی زنده تا ابدیت ... تا همیشه باز ... سهم من این بود ... سهم تو این بود ... "سهم" ما ... و هر روز سهم ما کمتر و کمتر می شود ... خدایمان سخی می شود و هی رنج می بخشد تا عارف شویم ... عطار شویم ... به ذات غم تبدیل شویم ... ابرهای سیاهش را روی سرمان الک می کند و به جای باران بی رحمی می ریزد روی سرمان ... آخ ... گاردلیا دلتنگ است ... دلتنگ تو ... دلتنگ خودش ... دلتنگ موکتی نارنجی و سفره ای رنگین از دل خوشی های کوچک ... ببین نازنینم ... ببین گلم ... ببین نیلوفرم ... حالا که مولانا می خوانی ... حالا که گل های بنفش" فراموشم نکن" را فراموش می کنی ... حالا که دنیا را به همه ی مردمان ساد ه ی خوشبخت بخشیده ای ... حالا که عارف شده ای ... حالا که روی تن امن پدربزرگ خوابیده ای ... حالا که من روبرویت نشسته ام و برگ های گل کوکب را از ناخن هایم بر می دارم ... حالا که دست مان به ماه می رسد و گل یک روزه ی نور ... هی فیلسوف ... با توام شاعر ... دیدی که یادت نبود گل های بی حباب زودتر از موعود می میرند ... دیدی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر