اینجای کادر را که اشغال کردم زباله ها ریختند پای کار را اشغال کردند ... شعرهایی که به اسم من آب می خورند سر از آخور این و اون در می آورند ... این را از سفرهایی که به اسم من آب می خورند می فهمم ... کشیدم کناره جاده ... سرزمین های یخ که بندان بندان بند بند شدند ... ترک های توی یخ ... توی همه ی دیواره ها و جداره ها ... آدم برفی این داستان سلام گرمی به آفتاب خواهد کرد به مهمانی گنجشک ها ... اهم اخبار ...
نکته ی روز : در مردم خطرهایی را می بینی که در جانوران نیست / افسردگی همین است ... نیچه
به گاردلیا : کتاب را باز می کنم بی جلد قرمزش تو را از میانش فال می کشم بی رون بی بارون ... کتاب را باز می کنم و با مامان عصر همان روز جلدش می کنیم ... دفترهایم را دعا کرده ام گاردلیا ... یک عالمه ... همه شان را دعا کرده ام ... سه شبانه روز به معبدی دلچسب گم شده در نپال یا تبت می روم بست می نشینم ... سه شبانه روز به ذکر می نشینم ... سه شبانه روز به خلصه می روم ... سه شبانه روز بی هوش ... سه شبانه روز ... هو ... هو ... هو ... یا هو می شوم ... هو می شوم ... هو می شوم ... جلوی خیلی ها به هیئتی که سر تا پا غرق عریانم ... وسط روز ... وسط باز عار می شوم ... به تناسب ها ... به لیبل ها ... به لیبل های قیمت های کالاهای فروشگاه های زنجیره ای که همیشه چند درصد ارزونترن ... به خودم که گیرم که دیگر با قید یک فوریت از هر مجلسی به زنجیری لااقل با قید سه لایه می روم که نیازمندیم ... برچسب را داده ام که حسام برایم بدهد پرینت بگیرن ... بچسبون گاردلیا ... بچسبون ... به مناسب ترین نقطه عطف کن گاردلیا ...به ما سبق را بی خیال ... این نقطه یک پوینت حیاتی است ... سیوش کن برای روز ارجاع ... خیلی زود ... خیلی خب؟
گاردلیا به فدرس : دلم را برده بودم تا طاق آسمان ... برده بودم تا مثلن تمام پرتوهاي تنبل آفتاب ... تا نگاه قشنگ جوجه كلاغ ها ... تا آنسوي دل آشوبه ي پسر خدا براي گرگدن هاي غمگين ... تا دعاي شكر در باب بازگشت به منشوري كه امضا كرديم ... تا آن دست مهربان كه قرار است برمان دارد و ببرد به سرزمين آليس ... مرا ببوس مي خواني و دست هاي ذغاليت را پاك مي كنم/ روح شبرخ بهمان لبخند مي زند ... آخ ... جاي او خوب است ... جاي او خوب است ... جاي او ميان قاب عكس طلاييش خوب است ... جاي او آرام و بي دغدغه و سبك است ... تمام خرمن هاي اين دشت را درو كن تا آسياب كنم گندم به گندم ... نوبت به نوبت ... سنگ به سنگ ... رويين ... زيرين ... ببين...! بيا از آن پلكان طلايي تا خود نور بالا برويم ... گاردلیا جانت تو را به دوش می کشد ... ببين آنا هم شاهد ! آخ آنا من گم شده ام ... من گم شده ام آنا ... من در خم آن ميدان لعنتي چسبناك گم شده ام ... من پشت صندلي يك رستوران گم شده ام ... من زير هذيان و خواب و تب گم شده ام ... مگر از اين قلب پر خون براي آتيه كودكم جز عشق چه باقي خواهد ماند ...؟ حاكميت ماده و حقانيت حق هاي واهي و ارقام نجومي و قانون شفا چگونه طغيان روح مرا آرام خواهد كرد؟ آخ ... ديدي آنا؟ ديدي؟ ديدي گريزي نيست؟حالا بيا جاي پنجول هاي گرگ خلوت نشين را روي رگ و پي و ريشه هاي اين درخت نشانت دهم ... در گلستانه چه بوي علفي مي آيد / من در اين آبادي پي چيزي مي گردم / پي خوابي شايد ... پي نوري ريگي لبخندي پي ردي پي خوني چشمي دستي اسمي عشقي ذكري ........... آِنّکَ اَنتَالکَريمُ الرَّحيمُ الوَهابُ وَ اِنّکَ اَنتَ العَزيزُ الرَّؤفُ الرَّحمن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر