نکته ی روز : صحرا بس فراخ است وای بر آنکه صحراها در خود نهان دارد ... نیچه

به گاردلیا : شعله هایم در شراره هایش شهلا شهلا شهلاتر شده است ... ذکر می گویم ... رو به خورشید رو به ابر رو به آینه رو به زمین آسمان خدا سنگ چوب کاغذ قیچی ... نشسته ام رو به بت اعظم رو به تخته سنگ بزرگ و رشد می کنم ... بزرگ می شوم گاردلیا ... بزرگ ... دارم بودا می شوم ... اشراق می خورم ... نور می پاشم ... نور می شوم ...  ذکر می گویم ... روز دوم ذکر دوم  ... ساعت موعود نزدیک است گاردلیا .. ساعت موعود نزدیک است ... نشسته ام رو به پنجره رو به نور کور کور کور کور ... ذکر می گویم گاردلیا ... ذکر ... شراره های شهلا شعله می زنند ... مست کرده ام مست ... مست انت الحق ... مست انا فاکر الفاکرین ... مست سکوت ... مست سیب ... سیب جواهر ... سیب درون ... سیب برون ... دارم ذکر می گویم گاردلیا ... به خدای بزرگ بزها کرگدن ها سوسمارهایی که از پشت پنجره توی صورتم زبان درازی می کنند ... به زبان داغ و گرم و خونبار تمساح ... به شهید شدن ... مردن ... دارم به بوییدن ... بوسیدن ... چوبه ی دار را از پایین پایه  لیس می کشم ... لب می مالم ... به دندان گیر گیر می گیرم و نیش نیش بالا می آیم ... تباه می شوم گاردلیا ... دارم تباه می شوم ... تجزیه ... تبدیل می شوم ... دارم فنا می شوم ... رخت می بندم پاک می شوم ... تمیز می شوم ... به خاک راجع می شوم ... آخ گاردلیا ... آخ ... رو سر بنه به بالین ... رو سر بنه به بالین ... رو سر بنه به بالین ...