نکته ی روز : زن توان مرد را احساس می کند اما آن را در نمی یابد ...  نیچه

به گاردلیا : شب بود گرگ این را زمزمه کرد و سراشیبی کوه را گرفت و بالا رفت ... شب بود گاردلیا و گرگ یک کیسه زوزه به دندان گرفته/کشیده بود و از لبه ی صخره بالا کشید ... شب بود گاردلیا و گرگ گرفته بود هرش را که هارش کنند توی صورت همه ی بچه بزغاله های چند محله پایین تر ... شب بود گاردلیا و گرگ بوی بچه بزغاله های چند محله پایین تر را به مشام کشید ... شب بود گاردلیا و تو که خودت می دونی ... گرگا شب که می شه خر میشن دیگه!!! حالیشون که نیست ... عین گاو سرشونو می ندازن پایین و هر سوراخ سر به بالایی رو که می بینن رو به بالا که شیب می بینن می کشن می رن بالا دیگه!!! حالیشون که نیست گاردلیا جونم!! گرگن! عین خر می مونن!!  در برانداز یک شقیقه از یک نگاه ... از افزایش کاهش هر ضریبی از اطمینان ... می بینی گاردلیا؟؟ شب غریبی است شب گرگ ... گرگ بی گله ... جدا از گله ... گرگ تنها ... گرگ خلوت نشین ... گرگ گرگ ها ... شاه شاهان ... آخرین پادشاه هخامنشی ...  دیر نشده گاردلیا ... بنشین .../ یکی دو ثانیه مکث کنید و اینجوری ادامه بدین: / ... مردک این مونولوگ را که گفت پرده اش را کشیدند پایین.