چیزی به اسم خرخره خرخره ام را گرفته بود ... همه ی طول امروز ... سوپاپ هایم را برای اطمینان بستم ... یک چیزی به اسم خرخره مثل خوره افتاده بود به جونم توی خونم ... همه ی در طول نوار باریکه ی امروز را می گویم ... جنوب تر ها آفتاب خوبی بود ... داغ ... سوزن می شد به تو در توهای عمق جونم ... سنگینی هایت را بریز رویم ... اینو دارم به زندگی طعنه می زنم ... خرداد هشتاد و شیش بود و من هنوز تو مایه های اصفهان شور می زدم ... جونوب خوبی بود ... همش ساحل بود ... تا تهش ... ته تهاش ... وسطاش ... اولاش ... اونجاهاش ... اینجاهاش ... همه جاش خلاصه ساحل بود ... به قیمت گزافی حالا مثلن توی روزنامه هم اعلام کردن ... نمی دونم چرا هی بی راهه می رم ... هی دلم به همین هوا هی هوای سوسیس بندری می کنه این شبا ... همین شبا ... دیشب و امشب و می گم ... دست کم نگیر ... ستوان هفتم این ماجرا از فقرات بی ستون و فرهاد شد ... بی کم و کاست ... و عندلیب الهی از سدره ی ربانی به خروش آمد ...
نکته ی روز : زن توان مرد را احساس می کند اما آن را در نمی یابد ... نیچه
به گاردلیا : شب بود گرگ این را زمزمه کرد و سراشیبی کوه را گرفت و بالا رفت ... شب بود گاردلیا و گرگ یک کیسه زوزه به دندان گرفته/کشیده بود و از لبه ی صخره بالا کشید ... شب بود گاردلیا و گرگ گرفته بود هرش را که هارش کنند توی صورت همه ی بچه بزغاله های چند محله پایین تر ... شب بود گاردلیا و گرگ بوی بچه بزغاله های چند محله پایین تر را به مشام کشید ... شب بود گاردلیا و تو که خودت می دونی ... گرگا شب که می شه خر میشن دیگه!!! حالیشون که نیست ... عین گاو سرشونو می ندازن پایین و هر سوراخ سر به بالایی رو که می بینن رو به بالا که شیب می بینن می کشن می رن بالا دیگه!!! حالیشون که نیست گاردلیا جونم!! گرگن! عین خر می مونن!! در برانداز یک شقیقه از یک نگاه ... از افزایش کاهش هر ضریبی از اطمینان ... می بینی گاردلیا؟؟ شب غریبی است شب گرگ ... گرگ بی گله ... جدا از گله ... گرگ تنها ... گرگ خلوت نشین ... گرگ گرگ ها ... شاه شاهان ... آخرین پادشاه هخامنشی ... دیر نشده گاردلیا ... بنشین .../ یکی دو ثانیه مکث کنید و اینجوری ادامه بدین: / ... مردک این مونولوگ را که گفت پرده اش را کشیدند پایین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر