نکته ی روز : شاعر همواره مخاطبی را می جوید حتا اگر گاو میشی باشد ... نیچه

به گاردلیا : استثنا ندارد ... اینی که/هم اینی که می گویم ... استثنا ندارد ... اینکه/همینکه می گویم ... سخت شده ام گاردلیا ... سخت شده ام ... مسخ شده ام ... ساعت ها به ساعت ها خیره می نشینم ... به همین شیشه ی مانیتور/مونیتور می کنم پیکسل به پیکسل ریز به ریز جز به جز همینطوری مونیتور/مانیتور می کنم خفت این لحظه ها رو/را ... دلم را رندر می کنم رندم این ثانیه ها ... به سقف این کلیساهای مخروبه/متروکه ... دلم را نصب/اینستال می کنم توی همه ی پنجره های به قول فرنگی ها ویندوز شده ... دلم را پرت می کنم گاردلیا ... پرت می کنم ... پرتاب می کنم ... اون دور دورها ... اون ته مه ها ... اون مثلن یه جاهای دوری ... می دونی گاردلیا؟ می دونی؟؟ متن داره سنگین پیش می ره ... گیر همه ی نداشته ها ... ریخته و پاشیده به سطح محاسبه نشده ی این مثلن لیست همه ی داشته ها ... می بینی گاردلیا؟ می بینی؟ داره سنگین پیش می ره این متن ... به سنگینی سنگین ترین واژه ها ... وارژه ها ... وا...ر...ژه...ها ... درست مثل تک تک این واژه ها ... متن عقیمی است گاردلیا ... متن عقیمی است ... نمی دونم این زبون لامصب رو لای کدوم در و یا حتی احتمالن پنج دری جا گذاشته ام ... حالا گیرم شده فقط برای یک صدم ثانیه ... رندم کسری از ثانیه ... نمی دونم این در رو این پنجره رو کجا جا گذاشتم گاردلیا ... کجا جا گذاشتم توی هر دیواری رو که دست می کشم ... اینجا گاردلیا ...  اینجام ... با مغز پخش کف و سقف این/همین اتاق ... در یا پنجره ... یکی رو باز کن ... بزنیم بیرون به هوای هوای تازه بزنیم بیرون ... تو چنگ می زنی و من سازها رو دهنی می کنم ... ببین : اینجوری ... اینو از بذرافشان یاد گرفتم ... درست مثل همه ی چیزهایی که احتمالن بلتم ... دیدی ؟ حالا بخند ... :) چلیک ... [توی این کادر ثبت/تا ابد] ... دیدی ؟