سنگ شده ام توی جا دکوری خیلی از مادربزرگ ها ... توی دستمال های زیر درخت های بالو بالو شده ها ... دلم را قاب گرفته ام زده ام بالای همین پنج دری ... شش دری ... هفت دری ... در به دری ... در به دری ... توی همین شهرها ... کشورها ... قاره ها ... کشتی به کشتی ... طیاره به طیاره ... اتوبوس به اتوبوس ... انکار تازه ای است ... همین که من حالم خوب است را می گویم ... همین که الو؟ بله؟ نو پرابلم ... اوری سینگز آر اوکی ... دونت بی ووری ... سو گریت از اور ... از این حرف ها ... از این/همین ... گیرم من ساده لوحم دیوار حماقت شما تا کجاست بچه ها؟ ثانیه ها ... ثانیه ها ... ثانیه ها ...
نکته ی روز : حتی به هنگام سخن گفتن نیز باید خاموش بود ... نیچه
به گاردلیا : یک دست سبز دارم ... یک دست آبی ... یک دست بنفش ... یک دست سر سبز دارم ... یک دسته سبزی تازه ... یک دسته پرنده ... یک دسته ستاره دسته به دسته ... یک شهید که تازه شده است گاردلیا ... تازه ... تازه ی تازه ... دلم را کف دستم گذاشتم آرام به آهستگی حتی به نرمی فوتش می کنم وسط تندباد وسط گردباد وسط تندر وسط رگبار وسط حیدر حیدر گفتن پهلوانان دهه ی سی شمسی توی گودهای زورخانه های تهران/طهران ... دلم را به باد داده ام گاردلیا ... دلم را توی همه ی دولک های این شهر الک کرده ام نه که فکر کنی که به آرد سفید/سپید نه گاردلیا نه ... با تار به تار موهایم که سفید که سپید ... به رنگ های توی مداد رنگی های دوازده رنگی ... به مداد تراش ... این کاغذ ... به من ... ببین ... حالا بکش ... یک دست سبز ... یک دست آبی ... یک دست بنفش ... یک دست و سر سرسبز ... یک دسته سبزی تازه ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر