نکته ی روز : در هستی نمکی است که نیک و بد را به هم می آمیزد ... نیچه

به گاردلیا : شهید شده است ... درست رو به آخرین خورشید زرد همین قرن لعنتی ... شعر شده است ...  درست روی آخرین تکه کاغذ باقی مانده از عهد دیناسورها ... این رسم خوشایند است گاردلیا لبه ی همه ی طاقچه های خانه را بو می کنم ... عادت می کنم ... می روم باغ حسن گوجه و قیسی می خرم گاردلیا ... یادمه یک روز نشسته بودیم با بعضی از بچه ها اصلن درست یادم نیست حرف صحبت سر چی چی بود یا روی حول و یا حوش چه موضوعی دور می زد ...  باد سردی وزید ... دست های چهار پنج نفر ویران شد ریخت روی زمین به پای سرو کوهی دام ...  بو کنیم گاردلیا ...  بو کنیم ... بو کنیم ... بو کنیم گاردلیا ... بو کنیم ... و بعد ...