نکته ی روز : دردا از شوق من به اشتیاق و دردا از از گرسنگی سخت سیری ام ... نیچه

به گاردلیا : هوای این حوالی سخت گرفته است گاردلیا ... هوای این حوالی مرا گرفته است گاردلیا ... هوای احمق بهار بی تفاوت تر از آن است که ابلهی مثل مرا به شوق بیاورد ... هوای این حوالی سخت چسبناک شده  ... شده ام درست مثل یک گرداب وسط یک پیت حلبی زوار درفته ... هی توی خودم کش می شوم مکش می شوم ... هی می ریزم توی خودم از خودم می زنم بیرون ... هی تازه تازه می شوم هی تلف تباه هلاک ... هی خورده ریزه های اطراف را با خودم می کشم به قهقرا هی از اسفل درکات می زنم به بام ملکوت هی باز این چرخ می چرخد گاردلیا ... باز این چرخ می چرخد گاردلیا ... هی باز این چرخ ... هی باز این چرخ ... هی باز این چرخ ... هی باز ... چرخ می چرخد گاردلیا ... سرم دوران می گیرد ... گیج ... منگ و گردان می شود ... حالم خوب نیست گاردلیا ... حالم خوب نیست ... چرا نمی فهمی؟ ... سرم را پهن کن بگیر توی دامنت لعنتی ... من حالم خوب نیست گاردلیا ... حالم خوب نیست  ... چرا نمی فهمی؟