نکته ی روز : مگذار که حقی را به تو بدهند که با قدرت می توانی آن را بگیری ... نیچه

به گاردلیا : دست هایم را بسته ام ... کشیده ام ... بعد از این ... بعد از این گاردلیا گاردلیا گاردلیا ... چشم هایم را باز کردم .... باز دست هایم را باز کردم ... ببین گاردلیا ... ببین ... دوباره باز چشم هایم/دست هایم را باز کرده ام ... بازتر گاردلیا ... بازتر ... ببین  ... بعد من بودم و تو من چشم هایم را به اندازه ی عرض شانه/ یعنی به اندازه ی درست هر چند وجب آغوشت ... ببین گاردلیا ... ببین ... سنگ های یه غل را دو غل دو غل می اندازم/انداخته ام هوا گاردلیا ... ببین گاردلیا ... ببین ... این جا نشسته ام سیگار را کنار گوشه ی لبم خاموش کردم ... جزغاله ی سه کنج کنج لب  ... طره ی گیس گیس شده ی گوشه ی آهوی ختنم ... ببین گاردلیا ... ببین ...  دست هایم را درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه هایت باز کرده ام/گشوده ام ... ببین گاردلیا ... ببین ... کنگرهای این کوه ها را از بیخ کنده ام/یکی یکی ... این جا هستم  ... درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه ات ... بدو ... بیا ... سیمانی تر از هیچ دیواری نیستم گاردلیا بیا ... بکوب ... خودت را ... بکوب ... سنگ این سینه  ... سنگ/بتون  آرمه ی این قفسه را قفسه ی سینه را ... بکوب گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت سینه ام گاردلیا ... بکوب ... بگذار که این قفس ... میله های این قفس/قفسه بشکند گاردلیا ...  قفس بشکنم گاردلیا ... و چون همای عشق به هوای قدس پرواز کن از نفس بگذر و با نفس رحمانی در فضای قدس ربانی ام بیارام ... بگذار که قفس بشکنم گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت قفس قفسه ی سینه ام ... درست به اندازه ی عرض شانه هایت/یم ... یک به سه/ برابر ...