خط هایی را خطی می کنم ... چیزی توی دلم آشوب می کند ... چیزی از توی شکمم دلم را چنگ چنگ می زند ... روی یک تکه زمینی به ابعادی چند در چند ... در کهیرهای کشیده ریخته روی سطح تنم/پوستم ... با پرز قالی بود انگار حرف زدم ... نوک کند مداد را کشیدم لا به لایش و بعد/ش ... شیارها ... خط ها ... ردها ... جاهای پا به پا شده ... تگرگی که چند روز پیش از آخرین باری که ... کهنه شده اند زخم هایت سرباز ... کهنه شده اند این زخم ها سرباز ... نه عفونت می کنند و چرک تاب می شوند نه شفا می گیرند و التیام می یابند ... نه دست هایم می روند که بزنند زیر چرخ زندگی داد بکشند که هی!!! نامرد !!! بچرخ !!! بچرخ !!! نه اینکه پاهایم از هوش/حال می روند که ... سنگری که گرفته بودیم پودر شده است سروان ... سنگری که گرفته بودیم در یک چشم به برق گرفتنی پودر شد و رفت هوا سرباز ... سنگری که گرفته بودیم را گرفتند بچه ها ... سنگری که گرفته بودیم گر گرفته بچه ها ... گر گرفته بچه ها ...
نکته ی روز : مگذار که حقی را به تو بدهند که با قدرت می توانی آن را بگیری ... نیچه
به گاردلیا : دست هایم را بسته ام ... کشیده ام ... بعد از این ... بعد از این گاردلیا گاردلیا گاردلیا ... چشم هایم را باز کردم .... باز دست هایم را باز کردم ... ببین گاردلیا ... ببین ... دوباره باز چشم هایم/دست هایم را باز کرده ام ... بازتر گاردلیا ... بازتر ... ببین ... بعد من بودم و تو من چشم هایم را به اندازه ی عرض شانه/ یعنی به اندازه ی درست هر چند وجب آغوشت ... ببین گاردلیا ... ببین ... سنگ های یه غل را دو غل دو غل می اندازم/انداخته ام هوا گاردلیا ... ببین گاردلیا ... ببین ... این جا نشسته ام سیگار را کنار گوشه ی لبم خاموش کردم ... جزغاله ی سه کنج کنج لب ... طره ی گیس گیس شده ی گوشه ی آهوی ختنم ... ببین گاردلیا ... ببین ... دست هایم را درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه هایت باز کرده ام/گشوده ام ... ببین گاردلیا ... ببین ... کنگرهای این کوه ها را از بیخ کنده ام/یکی یکی ... این جا هستم ... درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه ات ... بدو ... بیا ... سیمانی تر از هیچ دیواری نیستم گاردلیا بیا ... بکوب ... خودت را ... بکوب ... سنگ این سینه ... سنگ/بتون آرمه ی این قفسه را قفسه ی سینه را ... بکوب گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت سینه ام گاردلیا ... بکوب ... بگذار که این قفس ... میله های این قفس/قفسه بشکند گاردلیا ... قفس بشکنم گاردلیا ... و چون همای عشق به هوای قدس پرواز کن از نفس بگذر و با نفس رحمانی در فضای قدس ربانی ام بیارام ... بگذار که قفس بشکنم گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت قفس قفسه ی سینه ام ... درست به اندازه ی عرض شانه هایت/یم ... یک به سه/ برابر ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر