نکته ی روز : خران و کوران و مستان چیزی از دلاوری نمی دانند ... نیچه

به گاردلیا : یک نفر به سوت عجیبی شترها را کشید اون سمت ... ستاره ها که هول شده بودن ریختند از دو سمت نقطه ی قطبی بیرون ... صحرای منجمد شمالی را مثال میزنم ... تخته را انداختند روی لبه ی عرشه و کشتی پهلویم را محکم گرفت توی مشتش ...اسکیموها دارند گوشت سیل می خورند و از توی آروغشان بوی خون داغ و چشم های سیاه می آد ... دستم را خالی کردم ... به خال روی برگه ها در وقت خرید یک دست ورق نو مراجعه شود ... عکسم روی پشت باطری نوکیا چاپ شده ... این را یک سطل آشغال که رویش ضربدر زده اند تعریف می کرد و من و گاردلیا چقدر اونشب خندیدیم ...حالا لطفن یه خری پیدا بشه بره اینایی رو که نوشتم واسه ی گاردلیا تعریف کنه/بخونه ... آب طالبی ... آب طالبی ... آخ ... آب طالبی ...