به دست هایم نگاه می کنم ... به خطوط دور تا دور انگشت های دست هایم ... به دست هایم نگاه می کنم ... به شکل خسته ی ناخن هایم ... به کشیدگی کناره های انگشت هایم ... بازمی گردم ... به سر خط ... به گذشته ... به خانه ... به خاطره های کپک ریخته ی توی انباری روی پشت بوم خونمون ... با همین دست هایم ... در مقایس های اشل خورده ای بسیار کوچکتر از حالایش ... به دست هایم نگاه می کنم بچه ها ... به معصومیت از دست رفته شان ... به خشم و کینه ی چپان چپان شده در لا به لای لرز لرز هایشان ... به دست هایم نگاه می کنم بچه ها ... به اینکه: خستمه ... خیلی خستمه پسر ... سنگینم ... خیلی سنگین ... به اینکه: بسمه ... سوزن را بر می دارم ... به هوای برودری دوزی ... به هوای شمعدانی ها ... به هوای رقصت روی پشت لیوان ها ... به هوای برگ گل کوکب هایت ... بسمه فروغ ... بسمه ... از همون راهی که خودت رفتی ... از همون راه ...
نکته ی روز : خران و کوران و مستان چیزی از دلاوری نمی دانند ... نیچه
به گاردلیا : یک نفر به سوت عجیبی شترها را کشید اون سمت ... ستاره ها که هول شده بودن ریختند از دو سمت نقطه ی قطبی بیرون ... صحرای منجمد شمالی را مثال میزنم ... تخته را انداختند روی لبه ی عرشه و کشتی پهلویم را محکم گرفت توی مشتش ...اسکیموها دارند گوشت سیل می خورند و از توی آروغشان بوی خون داغ و چشم های سیاه می آد ... دستم را خالی کردم ... به خال روی برگه ها در وقت خرید یک دست ورق نو مراجعه شود ... عکسم روی پشت باطری نوکیا چاپ شده ... این را یک سطل آشغال که رویش ضربدر زده اند تعریف می کرد و من و گاردلیا چقدر اونشب خندیدیم ...حالا لطفن یه خری پیدا بشه بره اینایی رو که نوشتم واسه ی گاردلیا تعریف کنه/بخونه ... آب طالبی ... آب طالبی ... آخ ... آب طالبی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر