نکته ی روز : هرگاه که پنج کس از شما گرد هم آیند همواره کار ششمین رایکسره می کنند ... نیچه

به گاردلیا : نشسته ام گاردلیا ... نشسته ام وزن سنگ ریزه ها را اندازه می زنم ... درست به اندازه ی افق های دیدم ... درست به اندازه ی حدود معرفت و عرفانی که اشغال کرده ام ... بزرگترین عارف این قرنم ... مثلن یک چند صد دهه هزاره ی میلادی را رج بزن ... یکی زیر ... یکی رو ... یکی زیر یکی رو ... بخند گاردلیا ... بخند ... به حکم صریح من ... فدرس ساروی فرمان شلیک می دهد ... بخند و توپ خنده ات رو ... پر از تف و شادی بپاش توی صورت هایشان ... به فرمان من گاردلیا ... به فرمان من به ایست به شین به خواب به پاش به خواه به دان به بار ... به فرمان من گاردلیا که بی شک/بدون یقین بزرگترین عارف این قرنم ... با یک چند صد قرن میلادی تاخیر البته و این را اضافه کن به تاریخ شمس و مولانا که اصلن در برابر من عددی نیستند ... حوزه ی عرفان را تا همین محدوده پایین آورده ام حتی بلدم  فتیله ی ماجرا را بالاتر بکشم ... اینجا خانقاه من است رو به روی همه ی درهای عالم ... یکیش تو ...  به چیزی اراده کرده ام که بالاتر از پروردگار فقط در ید قدرت من است ... مثلن تو ... فرض کن متن را برعکس کنم کمی چاشنی انکار لایش ... با/بی اجازه ی تو ...  انصاف داشته باش گاردلیا ...  درست فکر کن ... بی خیال ... رختم را پهن کن روی تخت چوبی توی حیاط/ت پشه بند را به مناسبت سرما بزن کنار ... یک تشک درست و حسابی ... لحاف چهارصد تکه  ... نیم تشک برقی کوچک و یک پارچ لعابی آبی دوغ خنک/بی خیال سرما ...  دوتا بالشتک گل دار گاردلیا ... با دوتا بالشتک گل دار  ...