۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

آهسته ...آهسته

گاردلیا به فدرس : دنبال آن حادثه می گردم ... یک حادثه ی عجیب پشت خم یک دایره ... میدان ... دوران ... سرگیجه ... می گردم  پیچ می خورم ... دستت را بند دستم می کنی ...مرا می کشی و می بری ... می بری تا نوک اولین شعاع آفتاب ... تا آخرین جوانه ی درخت توت ... تا اوج ... بالا ... تا صعود ... می کشی ... می بری ... تا آسمان تا همان اشک های شور و همیشگی ... تا داس چین اولین ساقه ی گندم ...  تا هبوط ... تا خاک ...تا نمی دانم کجای این قصه که عاقبت می روی و مرا گم می کنی ... دستم را بند دست هایت می کنم ... مهرت را بند قلبم می کنی  ... دلم را روی زمین می ریزم و تو آهسته آهسته دانه ها را جمع می کنی  آهسته آهسته دانه ها را بر می داری ... آهسته آهسته به دهان می گذاری ...آهسته آهسته می جوی/می چشی ... خون می شوم ...طپش ...درد ...  تو اما رسوب می کنی درونم ... تو اما رسوب کرده بودی درونم ...گاردلیا  خون داشت  گوشت/ تن/ درک/ حس ...حس ... حس ... ماهیت گاردلیا دو حرفی بود ... فقط دو حرف ... به همین سادگی ... دیدی؟ دیگر به خون پاک و تمیز نیندیش ... فردا عجیب روشن است و چشم هایت عجیب بینا ... چکاوک ها پر می کشند و مفهوم ها تازه می شوند ... تو بالغ می شوی و گاردلیا تنها ... به همین سادگی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...