۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

  حس سوزنی که از پاشنه  می کشد بالا ... حس رگ ... پی ... خون ... عضلات شانه ام را با انبردست/دوتا سفت می گیرم  خودم را از کول می کشم بالا ... خون گرمی از لا به لای موهای سینه ام سر ریز روی زانوهام شره می شود ... بوی شاش از تخت بغلی بخار گیج الکل متانولیک به مواد آلی تری تصعید می کنه .... به مقابل به مثل خودم آمده ام ...  یک دستم سوراخ است و جای رد فنرهای این تخت نخاعم را شرحه شرحه کرده  ...  بهتر شدم به پهلو می شوم/کمی جا به جا یعنی ...  بعد به این فکر می کنم  چه ساده می شود چند شبانه روز در یک توالت متروکه/با بو حبس شد و فکر کرد در حال گذران یک دوره ی درمانی ساده قبل از ظهر همان روز تمام می شود ...چه ساده می شود فهمید  ... سرنوشت آبگیر چلانده شده دیگر هیچ خاصیتی جز بوهای بد ندارد ... عمل دفع پیش نیاز بلع و جذب و هضم خوراکی های تازه ی رنگارنگ  ... چند روزی است  بستری توی بخش جراحی های سرپایی ... تحت عمل دفع شدم  ...

نکته ی روز : اما درد را آن بهتر که بجویند ... نیچه

به گاردلیا : هوای پاکی است گاردلیا  با مداد ولو شده ام روی تراس کهنه ی پدربزرگ  توی دفتر نقاشی جلد قرمزش را نقاشی/خط خطی می کنم ... هوای پاکی است ولو شده ام روی تراس ... پدربزرگم نشسته  رو به رویم به خنزر پنزرها عادت کند ...  توی دفتر را نگاه می کنم و اینکه ... هوای پاکی است گاردلیا و من ... به هوای توی دفتر عادت دارم/ندارم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...