گاردلیا به فدرس : يك دشت نرگس مجنون وسط آسمان پخش بود ... ويك "من" موريانه اش خطوط قرمز نفرت انگيز "نبايد" را مي جويد ... دل يك كفشدوزك ريخته بود كف دستم ... هي دل دل مي كرد و هي من ... من ... باور كن من تا به حال حتي يك پر حرير كفشدوزك را هم  نديده نگرفته ام ... چه برسد به پروازش ... من فقط انگار جوري عجيب از روي اين چرخ و فلك آتشم ريخته به خرمن يك مشت آدميزاد ...! راز خلقت گاردليا!!  من نمي خواستم ... اصلن چشم من به آن نيمكت چوبي هم نبود ... اصلن اين  زمين جايي براي من نداشت كه ... اصلن  ... نمي دانم يك دفعه چشم باز شد و ميان هجوم خاطره ها يك عدد "من" يافت شد ... با شبيخون حجم بي رحم زمان ...  و يك جفت بال سوخته ... و كفشدوزكي شكسته وسط قاب شيشه اي  و قطره هاي  خون روي ملافه ... من چه غمگينم ... خواب هايم چه غمگينند ... زبان اين همه رويا را چگونه تعبير مي كني ...؟ روياي يك جفت بال سرگردان امانم را بريده ... پر فاخته ي  روي ايوان هنوز لاي كتاب خوابيده ... خواب كه نه ... انگار جور عجيبي مرده ... جوري كه از مردن فقط تكان نخوردن را ياد گرفته اما تمام حس هايش كار مي كند ... انگار فقط از تن گرم فاخته افتاده لاي كتاب خط خطي من ...  ببين چقدر وحشتناك است ... فكرش را بكن! ببين! اگر ما هم اينجور بميريم ... اگر اصلن مرگ همين باشد ... اگر فقط جا عوض كني ...اگر اين ذهن ماليخوليايي دوباره  روي جاي پاهاي گذشته  دست بكشد ...واي ...  من مي ترسم ...من عجيب مي ترسم ... من فقط مي خواهم تمام سلول هاي خاكستري لعنتي ام مثل حباب بتركند و خلاص ... زياد است نه ...؟ مي دانم ... مي دانم ... مي دانم ... حالا يك نشاني مي خواهم ... نشاني كه تمام درياها در آن خيمه زده باشند ...  خرمن سوخته به دوش دارم ... و يك وسوسه ي عجيب ...  وسوسه همسفري با  قطار موعود ... وسوسه ي  پاشيدن لبخند به تمام مرزهاي خسته ي نبايد  و نشايد ... وسوسه ي صورتي رنگ پرهاي فراموشي ...