نکته ی روز : هرگاه که شیطان پوستی دیگر بگزیند نامش نیز دیگرگون می شود ... نیچه

به گاردلیا : سوای دلم که این روزها دارد به طرز عجیبی می ریزد روی سرم ... سوای دست هایم که این روزها به طرز عجیبی نشسته اند کف روی پاهایم ... سوای چشم هایم که این روزها بدجوری/به طرز خفنی بسته شده اند روی صورتم ... جدای از هر سوای دیگری که بر فرضی و یا هر احتمالیشان بدهی به حتی ببین گاردلیا ... تو ناممکن ترین اتفاق این دنیا را فرض کن ... حالا گیرم با چند درصد هر عدم قطعیتی که نمی شود انکار کرد که خودش هم تازه قطعی نیست ... ببین گاردلیا ... سوای همه ی این حرف هایی که می زنیم ... سوای همه ی این شب هایی که بیداریم ... سوای همه ی کتاب ها ... ورق ها ... زورق ها ... کشتی های دیزل بالای چندهزار تن ... ببین گاردلیا .. سوای سوار همه این ها مسافریم ... جاده را نگاه کن ... ببین ... چه گم شدن غریبی دارد ای دلم وای وای ... ای دلم وای وای  ... ببین جاده را گاردلیا ... می بینی؟ مسافریم ... جدای حالا از این ها که بگذریم حالا مثلن هرچی ... اما ببین گاردلیا ... رد مسافر روی سطح غریب جاده خراشی بست و من که دلم تازه تازه ی این مسیر این ما این من این تو این چشم ها این دست ها این پاها این سرها این صورت آخ ... این صورت گاردلیا ... این صورت ... آخ گاردلیا ... آخ ... من را در انتهای هر خوابی از هر رویایی صدایم کن ... من بیدارم گاردلیا ...  بیدارم گاردلیا ... تا خود صبح ... تا خودت ... تا صبح ... تا آخ گاردلیا ... آخ ...