نکته : اگر پیش از این واپسین خطرهایی بود که فراروی خود داشتی هم اکنون این آخرین پناهگاهی است که به سوی آن رهسپاری ... نیچه

به گاردلیا : چیزی از دلم ریخت روی زمین ... چیزی از تنم ... چیزی از انتهای ذهن مغشوش و چیزی که اصلن باور می کنی که نمی دانم چیست؟ چیزی رنگ زده به درها و دیوارهای این خانه به اتاق هایم و به حتی توی انباری منزلم ... چیزی سرخ شده توی قفسه ی سینه ام ... سنگین شده لای و به لاهای پوست و پس پشت پوست شقیقه ام ... چیزی سبز شده گاردلیا ... چیزی ثبت شده ... چیزی چند محلول چند مولار شده ... چیزی خنج شده بیخ گلوله ی گلوی سینه ام ... می دانی گاردلیا؟ می دانی؟ چیزی بی که بدانم پخش شده است با لای تنم ... با نای تنم ... با انکار اینها که نمی شود ثابت کنم زنده ام ... صحبت سر یک دست شطرنج است با چهار خانه هایی همه سبز ... صحبت سر یک دست شطرنج است صفحه ای بی خانه ... صفحه ای یک خانه ... همه سبز ... همه سبز ... همه سبز ...