یک دور دیگر کتاب زندگی ام را ورق زدم ... یک دور دیگر کتاب های کهنه ام را ورق زدم ... یک دور دیگر نشستم و تمام ارزش های کهنه و تازه ی زندگی ام را ... یک دور دیگر جام شراب را دادم دورم دور زدند ... من نشسته ام اینجا ... مثلن تو می توانی اطراف و اکناف احتمالی محدوده های گنگ پیشانی ام را فرض کنی یا اینکه احتمال بدهی این حاجی در سال یک بار اون قدین مدینا فیروز می شد و همه ی شهر را جار تا جار دار می زد وسط میادین تره و بار می زد پشت کامیونت های مرسدس شده نشده من یا اینکه احتمال بده که این فرد مذکور من نباشم ... پس اون کیه؟
نکته : اگر پیش از این واپسین خطرهایی بود که فراروی خود داشتی هم اکنون این آخرین پناهگاهی است که به سوی آن رهسپاری ... نیچه
به گاردلیا : چیزی از دلم ریخت روی زمین ... چیزی از تنم ... چیزی از انتهای ذهن مغشوش و چیزی که اصلن باور می کنی که نمی دانم چیست؟ چیزی رنگ زده به درها و دیوارهای این خانه به اتاق هایم و به حتی توی انباری منزلم ... چیزی سرخ شده توی قفسه ی سینه ام ... سنگین شده لای و به لاهای پوست و پس پشت پوست شقیقه ام ... چیزی سبز شده گاردلیا ... چیزی ثبت شده ... چیزی چند محلول چند مولار شده ... چیزی خنج شده بیخ گلوله ی گلوی سینه ام ... می دانی گاردلیا؟ می دانی؟ چیزی بی که بدانم پخش شده است با لای تنم ... با نای تنم ... با انکار اینها که نمی شود ثابت کنم زنده ام ... صحبت سر یک دست شطرنج است با چهار خانه هایی همه سبز ... صحبت سر یک دست شطرنج است صفحه ای بی خانه ... صفحه ای یک خانه ... همه سبز ... همه سبز ... همه سبز ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر