نکته ی روز : همیشه بهتر دیده ام که راه را از راه بپرسم ... نیچه

به گاردلیا :  این صحنه را داشته باش ...  فرض کن دارم از روی موزیک چند جداره  نت برمی دارم ... دیلینگ دولونگ دیلینگ ... دیلینگ دیلینگ دلم ... ریتمش را یکنفر روس که احتمالن شکارچی ست کوک می کند ... مثلن به یک نشانه ی حفاظتی ارجاع بدهیم ... سخن دیانگ چونگ را می گویم ... باور کن: از احتمال تداعی می شود به نفس تداعی خندید ... من و تو گاردلیا ... من و تو ... سخت نگیر دختر ... با گاز پوستش را بکنیم ... سیبش رو می گم ... نترس ...

گاردلیا به فدرس : به من نگاه كن چگونه حباب به دست خيل همه ي شادي هايت هلهله مي كشم ... من از دوردست ترين كهكشان، گرمترين شهاب سنگ  را با خود مي كشم ... مي كشم تا تو حبابت را روي سه پايه اي امن  تنظيم كني ...  از دست من  از نوازش اين برگ ها عكس بگير  ...  بيراه ها بهتر از راسته ي بي خطر راه خودمان نيست ...  من از اين پيراهن ابريشمي كه فرياد پيله ها و نعره ي تو در اليافش حل شده عجيب درد مي كشم ... با اين همه رنج چه كنم ...؟؟  تو بگو  ... مي گزي و منگ تر به پيش ... دلم را از جلوي پاهايت روب مي كني ...  هاله اي دورم را مي گيرد و مثل قنديل هاي آخر زمستان آب  مي شوم ... آنقدر خوشبخت كه مي شود هزار هزار سال خوابيد ... خوابيد و تداعي هاي خبيث گذشته را خواباند ... خوابيد و كاسه ي بلور برف وشيره را چشيد ... خوابيد و شبح سرگردان و مهربان اتوبوسي را ديد ... خوابيد و باغچه قرمز پدر بزرگ را بوييد ... خوابيد و پوست داغ  آفتاب را بوسيد ... خوابيد و  خواب ديو مهرباني را ديد كه همه ي دندان هايش از طلاست و من روي خطوط نرم دست هايش مثل آدمكي پارچه اي از هوش مي روم  ...