یک نفر دارد می بافد ... چیزهایی را به چیزهایی و یک من دارد می ریزد عسل به عسل توی هر ظرف زهری ... یک من دارد می رود که تو را ببیند ... یک تو نشسته است اینجا بی که بداند به اصطلاح یعنی چی؟ کرم که ندارد این درخت را می خورد ... منم! خودم و ایجاد کننده ی همه ی فایل های صوتی ... مختل شده ام ... بله و این یعنی کم نیاورید ... زیاد نیاورید ... درست به اندازه بریزید توی ظرف فنجان من عسل ... زهر هلاهل همه ی هستی را هر روز هر روز همراهی می کرد ه به هه ی این توالت های فرنگ نرفته ... سیفون را بکشید ... این رو بابا گفت ...
نکته ی روز :من نه خدا هستم و نه دوزخ خدا ! چه ژرف است رنج جهان ... نیچه
به گاردلیا : فرض کن که زندگیت یک خط که نه یک پاره خط است ... با دو سمت ... با دو سو ... تولد ... جوانی ... بلوغ .... پبری ... مرگ ... باید کامل بشود ... باید بگذرد ... از نیمه راه به بی راهه ... مقصد پایان راه است ... غیر از این فقط گردش است و گردش ... چرخش است و چرخش ... دردش است و دردش ... می فهمی گاردلیا؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر