نکته ی روز : دیگر از سرنوشت چیزی را انتظار ندارم که پیش از این در من نبوده است ... نیچه

به گاردلیا :  به این خط نگاه کن ... می بینی؟ شازده کوچولویت مسافر است به سمت قطب هایی موعود ... به سمت شفق های گمراه کننده ی سحرآمیز و رنگ و وارنگ فلق های موعود ... بیا گاردلیا ... بیا ... بیا به من نگاه کن ...به این من که همان من سابق است با عطف به ماسبق های موعود ... با همان پوتین های کهنه ی همیشه اش ... با همان پوتین های موعود ... عازم است به سمت سفر با همان ره توشه ای که وعده کرده بودیم با هم در یکی از همان شب های لعنتی زیبای تا صبح موعود ... سوت کش یک لوکوموتیو می کشد کشاننده های جانبی اش را به سمت یک جهنم از پیش معین وعده شده موعود ... می دانی گاردلیا ؟ ببین ... این که گفتم کل ماجرا و حال و روز این روزهای من است ... پشت دستم را داده ام داغدار کنند برای داغ مرگ آن  دستم که از مدتی قبل بنابر حادثه ای از دست دادمش/موعود ... من بنجل این دست فروش را خریدم ... باور کن ... به جایگزین دستی از دست داده در دستی از دستی موعود ... خارق العاده است این پوزیشن ... من که می دهم از رویش یک پرده/پروتره بکشند دور تا دور کلیسای سنترودوکس غربی ... می بینی گاردلیا؟ این پرده واقعن خارق العاده است ... نه؟ نیست .