خون زد بیرون و این یعنی ابطال بالقوه ی همه ی خواب های بعد از ظهری ... کتاب ... قلم ... دوات ... سوزن های دوخت و دوزی ... سرنگ انسولین ... سی دی های حاوی ... سنگ ... سنگ ... سوت می زنم/می کشم ... شونه هام رو بگیر توی مشت هایت دختر ... شونه هام و بگیر توی مشت هایت ... هق هق امانم را دوخته به خیره ای دور ... شده ام ... مثل یک بستنی قیف توی پیت هایی که یک حلبی به خود گرفته اند که بیا و ببین ... سنگ را بردار ... پرهایت را تاب بده ... پرهایت را تاب بده ... تاب بده ... تاب بده ... من که از این روزها به بعد را در قعر گوری خفته ام ... چه دراز به درازم ... (تیتراژ پایانی را حالا یک نفر که جمعه ی فرهاد را بلت است سوت بزند ...
نکته ی روز : رومیان روسپی گری پیشه کرده اند و قیصر همچون چهارپایان حتی خدا جهود شده است ... نیچه
به گاردلیا : هوای سردی شده است گاردلیا ... پالتویم را پیچیده ام دور تا دور شال گردنم و دارم همان مسیرهای کذایی را پشت سر می گذارم ... هوای سردی شده است ... خوب نمی توانم راه بروم بخاطر دردی که هنوز از پهلویم زبانه می کشد ... می لنگم ... کمی داروی گیاهی/علفی پیچیده ام لای یک لفافه ... به سنت هایی احترام می گذارم که سال های سال هاست ریشه هایشان توی دره ها و تپه ها و کوه های کندلوس خشک شده اند ... یک جوشانده هایی که ... دیگر این حال خوب بشو نیست گاردلیا ... دیگر خوب بشو نیست ... حالا تو هی جوشانده های علفی را به خورد من بده ... ته نشین این شراب برای من خوب است ... ببین: پیر دردی کش ما که روانش خوش باد ...
گاردلیا به فدرس : روي يك كپه برف نشسته ام ... يك شاخه ی سرو به دهانم ... يك مشت تيله ي رنگي توي مشتم ... چوب ها را خط مي كشم ... يك جفت گوشواره ي شيشه اي زرد ، ميزبان ياس هاي كوچك سپيد ... يادت نرفته كه...؟ با يك جفت جوراب پشمي ... رنگش خاطرم نيست ... اصلن رنگ ها چه گناهي دارند ؟ اصلن چه فرقي مي كنند؟ كمي سرختر ... كمي زردتر ... خب لاله ها هم زرد و سرخ دارند ... مثل بلورهاي بازي هاي كودكي مان ... صد رنگ ... از تويشان كه نگاه كني همه چيز چند برابر مي شود...! حالا نگاه كن ... حجم گل چند برابر شده است ... و جوانه هاي انگشت هايت ... چند برابر ... زمان دفن سنگ هاست ... به آسمان نگاه كن ...! ستاره ريزونيه اينجا ...! يك نخ بلند به دستم ... "هي" مي زنم به گله شان ... به نخ مي كشم ... براي تو ...
دست دست نكن دخترررر... دست دست نكن ....
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
شمع نيم جمع نيم دود پراكنده شدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر