چمباتمه می زنم گوشه ی ته حمام ... دست هایم می لرزند ... عجله دارم و کمی هم ترسیده ام ... اگر درست باشه؟ یعنی همینه؟ ... نفسم انگار که یخ بزند به پشت سیبیل های نیم تراشیده ام می خورد به لب هایم و بدتر یخ میزنم ... شکسته بسته ی آینه ی قدیمی مادر بزرگ را از زیر تشت های کهنه و سوراخی که زیر جالباسی رختکن حمام چپانده است می کشم بیرون و تکیه می دهمش به کناره ی دیواره ی کنار دستم ... دستم می لرزد و چند بار به همین دلیل هم آینه از بغل از پهلو در می رود و سر می خورد روی زمین ... به هر ضربی که هست ثابتش می کنم به دیوار به خودم به تو نمی دانم به همه ی کسانی که به این شکسته بسته ربط و خط داشتند ... چند بار سفت زیر سینه ی چپم را سفت می مالم با کاسه ی کوچک کنار دستم کمی آب می ریزم روی بخار آینه ... نرم جوری که باز نیفتد و ... باز دستم را خیس می کنم باز سفت می کشم زیر سینه ی چپم و تیغ را آرام از زیر پایین ترین دنده ی پایینی آخر کارم رد می کنم به داخل ... صدای پاره شدن غضروف خام رون مرغ هایی را می دهم که از دو طرف نگه می داشتم و مادر با کارد نیمچه کهنه تیز کهنه ی خانه مان آنها را از وسط مفصل هایشان می برید ... همان صدا را می دهم از زیر سینه ام بیرون ... و بعد قرچ و قروچ تلخی که کامم را سیاه می کند تا حداقل کمسته یک پنج سانتیمتری پهنا بگیرد و من به پهنای خنده ی روی صورت تو فکر می کنم به وقتی که به خاطرات بهترت داری فکر می کنی و فقط جسم خسته ات خواب آلود پیش من است ... می ترسم ... خیلی ... به شدت می ترسم جوری دستم می لرزد که آخرین ریزه ی پاره ی آخر را بد جوری جر می دهم بیرون ... اهمیت نمی دهم و سعی می کنم که فقط به تو فکر کنم ... خون همه ی روی شکم و روی رون پاهایم را برداشته است ... صدای غضروف می دهم دیگر وقتی که روی چمباتمه ام جا به جا می شوم ... دستم را با عجله می کنم توی کیسه ی کنار دستم و یک آینه ی کوچک دسته دار دندان پزشکی را از آن می کشم بیرون از همان هایی که دکترهای دندان پزشک با آنها پشت پس دندان هایمان را نگاه می کنند و می خندم ... به ردیف دندان هایم ... خیلی تلخ می خندم و آرام با دو انگشت دست چپم لای اشکاف شکاف زیر سینه ام را باز می کنم ... سعی می کنم که رو به نور بنشینم ... آرام آینه را نصفه نیمه از لای اشکاف شکاف سینه ام می برم تو و سعی می کنم از آن بالا نگاه کنم ... ماهیچه های پشت گردنم که به شدت رو به جلو خم شده ام به شدت تیر می کشند ... حس می کنم چیزی از همان پس گردنم به پهنای گردنم جر می خورد و می آید جلو ... جلو ... جلو تر ... اهمیت نمی دهم سعی می کنم خون روی گردی آینه را با سرانگشت های خونین کنار بزنم و از آن لا /به لای قلبم را بلکه ببینم ... خیلی به خودم فشار می آورم آنقدر که گردنم دست آخر از پشت به جلو یکسره جر می خورد سرم به ضرب بد صدای بدی بد جوری با بالای پیشانی ام می خورد روی سرامیک های کهنه ی کف حمام و صدای گنگ و بمی می پیچد توی اکوی دیوارهایش قل می خورم و می روم می رود تا کنار در حمام می ایستم ... سرم دیگر دست خودم نیست پس تنم را با یک ضرب و سریع پرتاب می کنم به سمت دیوار رو به رو به سمت در حمام و اشکاف شکاف زیر سینه ام را می گیرم جلوی چشم هایم ... سرم یک چشمش را می بندد و یک چشم دیگرم را براق می کند گرد توی همان شکاف سعی می کنم که اگر بشود از آن لا از آن زیر بلکه قلبم را ببینم ... نمی شود ... پس با هر دو دستم دو سمت لبه های اشکاف شکاف را می گیرم و به ضرب از دو سمت جر می دهم بیرون ... قلبم پاره و پوره روی سطح بدنم کنار ریه هایم شش هایم نبض نیم بند ریز بندی را می زند که با چشم هایم که حالا هی دارند تارتر و تارتر می شوند به سختی تشخیص اش می دهم ... خوشحال می شوم ... برش می دارم ... می چسبانمش به صورتم ... دو دستی ... می بوسمش و توی خودم به پهلو از بغل جمع می شوم ... تو را صدا می کنم ... بلند می پرسی چی شده؟ حوله؟ ... تمام توانم را جمع می کنم و سعی می کنم که تن صدایم را جوری کنترل کنم که مثل همیشه که حتا از پشت تلفن می فهمی نفهمی که درد دارم ... بلند می گویم نه چراغ را خاموش کن می خواهم کمی همین جا بخوابم ... آخرین صدایی که توی سرم اکو می شود ضرب پاشنه ی صندل های رو فرشی تو روی سرامیک کهنه ی راهروی حمام است ... چشم هایم را می بندم ... چراغ خاموش می شود ... تو را به صورتم می چسبانم ... تو را بو می کنم ... تو را توی مشت هایم فشار می دهم ... مثل هر شب ... مثل تمام شب های دیگر عمرم ... تو را زیر دماغم و توی مشامم می گیرم و قلبم توی مشتم کنار صورتم زیر دماغم همه ی مشامم را با بوی خون و گوشت برمی دارد و از حرکت به آرامی می ایستد ... به آرامی می خوابم ... شب بخیر ... شب به خیر ... مثل هر شب ... تو به خاطرات بهترت فکر می کنی و من ... من دیگر نور انگاری دیگر به پشت سرم است انگار دیگر ...
۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر