به گاردلیا: تمام دیشب را توی زیر پله ای چمباتمه زده بودم گاردلیا ... توی راه پله ها گاردلیا ... تمام دیشب را توی همان سوراخ موراخ توی راه پله بودم تو را توی بوی رطوبت نمناک زیر زمین نفس می کشیدم ... تمام دیشب را انگشتم را از قسمت پوسیده ی شکمم کرده بودم توی لای و به لای روده هایم ... تمام دیشب را به تو فکر می کردم گاردلیا ... تمام خشکی نصف صورتم چسبید به خیسی دیواره ی نمدار این زیر پله ی لعنتی ریخت ریختم از ریخت افتاد روی زمین توی زیر زمین ... همه ی دیشب را به تو فکر می کردم گاردلیا درست در حالی که بوی این پارافین لعنتی از تو/از درون خشکم می کرد به گونی نون خشکه هایی که همان گوشه مادر بزرگ جمع می کرد برای مرد پابرهنه ی نمکی که ترمز گاریش تکه لاستیکی از بریده ی لاستیک بنز آقای تات بود ... تمام دیشب را به تو فکر می کردم لعنتی ... به جداره های خوش بوی شیارهای قاش قاش شده ی زبانم و خونی که از نوک زبانم اسم تو را روی دیوار نقاشی می کرد گاردلیا ...تمام دیشب را بید نمی زدم مثل بید می لرزیدم گاردلیا ... از ترس ... از ترس ... از ترس ... سقف دهانم خراب شد روی کف دهانم و مغزم مغز داغم ریخت ریخت ریخت روی آوار همه ی کلماتی که با همه ی بارشان سنگین ماندند به نوک زبانم ... ریخت ... فرو ریخت سقف دهانم توی همان ریشتر پس لرزه های بیدهای مجنون کف و پخش قسمت شرقی پارک لاله ... تو را ... به تو را دارم فکر می کنم گاردلیا ... دستم را از کناره ی پوسیده ی جداره ی قفسه ی سینه ام فرو می برم به کناره های عضله های قلبم و قل قلی توپ پارافینی را بیرون می کشم که تو ... که تو گاردلیا به زمین زدی درست وقتی که از تو پرسیدم گاردلیا ... به خدا که پرسیدم گاردلیا می دونی که تا کجا میره؟ ... به تو فکر می کنم گاردلیا به تو و جداره ی دهلیز چپ قلبم خراب می شود به توی بطن راستم و من ... من توپ پارافین را از توی قسمت پوسیده ی شقیقه ام هجی/هجا می کنم به آخرین فروغ از واکنش های عصبی به آخرین ذره های ملاتونین که حالا از توی سوراخ بینی ام دارد می ریزد بیرون ...تمام دیشب را توی راه پله ی زیر زمین به تو فکر می کردم گاردلیا ... کتاب را بر می دارم منطق الطیر را باز دوباره باز می کنم ... به توی یک صفحه ی تصادفی خیره می شوم و عطر عطرهای عطاری عطار مرا عجیب مست می کند ... مست عطار می شوم همه ی مشامم را عطر یکی از شعرهای بذرافشان پر می کند و ... عطسه می کنم با همه ی ذراتم پخش/پرت می شوم به لای منطق الطیر به میان ردای عطار که از جایش بلند می شود و کتاب را می بندد و ... مرا می بوسد می گذارد روی طاقچه می گذارد کنار ترمه روی کاسه ی لاجوردی لعابی آب و می رود ... عطار می رود و تو آرام از کناره ی کاسه سرت را سرک می کنی بیرون ... کمی به چپ و کمی به راست نگاه می کنی ... پس چشمت را می بندی و به کتاب که بالای سرت هست از زیر پلک های بسته ات نگاه می کنی ... جوری سرت را بالا می گیری که دلم می خواهد سیب گلویت را گاز بگیرم بکنم اما من ... من لای کتاب گیرم ... لای منطق الطیر ... لای به لای سنگینی حجم عظیم مغز داغون عطار و تو دست هایت را باز می کنی .... کتاب را در آغوشت می فشاری و .... بووووووو .... بووووووو ... بو می کنی من را گاردلیا ... بو می کنی فدرس را گاردلیا ... کتاب را سفت بغل می کنی و اشک های خیست را با جلدی از خیسی آب کاسه جدا جدا می کنی .... من و کتاب را با هم ... با خودت ... فرو می بری توی کاسه ی آب ... من را و کتاب را و تو را گاردلیا کاسه غرق می کند به انتها به عمق گرداب کوچکی که حالا دیگر دارد همه ی پله ها را زیر پله را نون خشکه های نمکی محله را دیوارها را جداره ها را ... و دانه های درشت و سفید پارافین را مثل تلخ تلخ یخ های توی پارچ شب های تابستان روی پشت بام خانه با خودش فرو می برد ... ما ... من و تو گاردلیا توی عمق کف کاسه غرق می شویم و عطار که از لای نیمه بسته ی در/پنجدری کشیک می کشید در را باز می کند عبایش را از دو سمت کمی بالا می کشد با شیطنت روی نوک پنجه های پاهایش بدو بدو می آید بالای سر کاسه و آخرین حباب هایی را که حالا دیگر دارند مثل گاز پپسی روی سطح آب می آیند عمیق نفس می کشد می گوید : به سلامتی بچه ها ... به سلامت ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر