به گاردلیا : به جبر گاردلیا ... به جبر خودم را می کشم به کناره ی اولین آسمان خراش این شهر و اولین کناره اش را می گیرم و می روم بالا ... حالا لبه ی هر پنجره ای را که دوست داری فرض کن ... من از اولین آسمانخراش شهر از دیواره اش می گیرم و می روم بالا ... تو را می بینم گاردلیا ... تو را می بینم داری توی اولین کوچه ی پشت همان آسمانخراش تند تند توی همان مسیر کذایی قبلی می روی ... تو را می بینم گاردلیا تو را و آرام از بغله ی سیمانی جداره ی این/همین آسمان خراش می گیرم و می روم بالا ... تو دور می شوی و می روی توی افق توی آغوش گرم افق گم می شوی و من ... من از جداره ی این/همین آسمانخراش می گیرم و می روم بالاتر ...می دانی گاردلیا ؟ توی همین یکی از همین پنجره ها بود که بار اول بوسیدمت ... توی یکی از همین یکی از همین پنجره ها بود که بندآویز دلت پوسیدم ... تمام قشر داخلی قفسه ی سینه ام را از زیر زیرپیراهنم خراش و خون ور داشته ... از جداره ی سیمانی این آسمان خراش قطعه ای را می کنم می گذارم توی دهانم ... زن توی خانه پنجره را باز می کند تا کمر خم می شود پایین و پایش را به یک جایی از توی شوفاژ خانه بند می کند با همه ی آب دهانی که دارد لیس می کشد درست روی پشت گردنم ... می خندد .... بلند ... جوری که صدایش می پیچد توی همه ی طبقه های توی همه ی آسمانخراش های آن حوالی ... چندشم می شود و چیزی مثل مور مور از پشت گردنم تا نوک انگشت های پاهایم مرا گزگز می دهد ... دستم را رها می کنم و مثل یک چتر باز می شوم رو به پایین ... زن توی خانه دامنش را و قطعه ای از لباس زیر زنانه اش را برایم از پشت سر پرتاب می کند که توی صورتم جلوی چشم هایم را می بندد ... می بندد به تو گاردلیا ... می بندد به تو و تو را از من به ورطه ای می برد پایین که حالا دارم تویش آزاد سقوط می کنم ... تمام گرد و خاک محل توی چشم هایم را باز می بندد درست از انحنای پشت گردنم از شیار جای لیس زن توی خانه سرم از تنم جدا می شود و بر می گردد به سمت بالا ... رو به آسمان ... رو به خورشید گاردلیا ... رو به ابرها گاردلیا ... صورتم بر می گردد رو به ماه رو به افلاک رو به اوریون رو به همان نقشه ای که از توی آسمان خانه مان را به ما نشان می داد ... صورتم بر می گردد می چرخد رو به بالا و تنم ... تن خسته ام پر از درد و آماس پر از چیزهایی که تو دوستشان نداشتی به سینه محکم مثل یک سیلی شترق ... مثل پنج حرف حقیقت می خورد روی زمین/توی گوش زمین و صورتم که حالا با سیلی سرخ است حالا با کمی تاخیر بعد از تنم رو به خورشید رو به نور رو به آسمان رو به ماه رو به افلاک رو به اوریون رو به خانه مان از پشت با پشت سر می خورد روی سر همان/همین زمین ... سرم متلاشی می شود و از دوچشم ام یکی از حدقه ها یکیش که حالا من هم دیگر انگار بعد از این توی پس پشتش هستم پرتاب می شود می رود بالا می افتد پشت اولین وانت گذری و ... می رود ... می روم گاردلیا ... توی همان مسیر کذایی که تو تویش داری می روی ... حالا من هم گاردلیا ... من هم پشت سرت توی همان مسیر کذایی ات با تو می آیم ... سرم از قسمت فکم جدا می شود و از بین دندان های آش و لاشم تکه ای از یک ریزه ی شن ریزه ی جداره ی سیمانی آسمان خراش می افتد روی زمین ... وزن بودن را احساس می کنم و قلبم که دارد حالا پاره پاره دارد به جایی از توی پیاده رو زیر پاهای عابران پیاده از توی فقط یک رگش نبض می زند اول با لباس زیر همان زن توی خانه و بعد هم با/به دامنش پوشیده/پوشانده می شود ... چراغ ها را خاموش کن گاردلیا ... توی این رختخواب لب هایم دنباله ی لب های تو را می خواهد/می جورد فقط ....
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر