گاردلیا به فدرس : هاله ی عجیبی دور تا دورم را احاطه کرده ... تمام اتاق به اندازه ی همه ی حجمش با نوری آبی کمی مایل به سفید دور دست هایم حلقه زده ... درست مثل حشره ها جذب نور آبی و کمی مایل به سفید مست و منگ راه می افتم ... توی دلم هی خالی می شود خوب می دانی چه می گویم ... درست مثل وقت هایی که تو توی دلت هی مچاله می شود هی شور می زند هی یک روح سرگردان مظنه ی دل تو را قیمت می کند و هی دنباله ی عبایت یا بها گویان مساحت اتاق را رج می زند ... ته دلم/دلت هی خالی می شود و گودی چشم هایم پر از اشک ... هی از صبح این حفره ی حنجره که نای نالیدن ندارد توی سرم" هی" کشیده ... توان غمناک تحمل تنهایی ... توان غمناک تحمل تنهایی ... تنهایی عریان ...تنهایی عریان ... یکهو دهانم را باز می کنم درست مثل همیشه ی این لعنتی کمربند که باز است و نبستم اش باز ... آنوقت یک مرد با گیتار الکتریکی اش از توی دهانم در می آید و من و مرد و یک مشت سیم و بیس همه با هم پخش و پلا می ریزیم بیرون ... بیرون تر... لایتز ... آرکایو ... ارتعاشات تارهای صوتی ام توی فضای ماشین پخش می شود و همه با هم به علاوه ی همه ی حجم های خالی و حساب نشده ی تمام روزهای اخیر ... همه ی بغض های اخیر ... همه ی غم های اخیر دوباره از راه دهانم به مغزم حمله می کنیم ... و هجوم اشک ها ... شوری اشک ها ... شوری اشک های چشم های گاردلیا ... شوری اشک های چشم های گاردلیا ... شوری اشک های چشم های گاردلیا ... در امتداد پریدن و رفتن ... در امتداد آسمان و انحنای برج ثور ...در امتداد خطوط ممتد عبور دو پرنده ... آنوقت پدر کوچک و نحیف از وسط گردی فرمان می گوید چرا نگاه نکردی دختر؟ ... نشسته و نوازش دست هایش را به زبری برگ های انجیر بخشیده ... پاهایم گزگز می کنند و تو آهسته انگشت هایت را لای موهایم فرو می کنی و نرم می گویی: مگر بدترین حادثه ی ممکن که قرار است بر سر این چهار ستون بدن بیاید چیست دختر؟ گاردلیا؟... آنجا خواب هم هست اما عمیق ... عمیق ... نزدیکتر بیا ... نزدیک ... گاردلیایت منگ و مریض و مسخ روی رشته ی دانه های تسبیح ات پخش و پلا پشت می شود ... این حال خوب بشو نیست فدرسم ... این حال خوب بشو نیست ... باور کن هیچ حافظی از لای کتاب بیرون نمی آید به دادمان برسد ... سرم را توی بغلت بگیر فدرس ... من امروز عجیب غمگینم ... و مرا ببخش به همه ی سر انگشت های جادوییت ... به همه ی لرزیدن های شانه هایت از آخرین باری که سفت و چسبناک شهدم را با شهد ابها شراب انداختی ... مرا ببخش به یک حوض سرخ که پدربزرگ تویش بیخیال نشسته و تماشا می کند ... مرا ببخش به همه ی ماهی های آزاد که با سر به سنگ می زنند و با چه شکوهی شهید می شوند ... حافظ جام به دست خنده زنان رقص کنان خودش را از لای ورق هایش سر می دهد بیرون و باز مثل همیشه تمام اتاق با نوری آبی که کمی به سفیدی می زند پر می شود ... جام می و خون دل هر یک به کسی دادند ...در دایره قسمت اوضاع چنین باشد ...
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر