به گاردلیا: گاردلیا ... این سکوت ها علامت چیست ... این که چرا سکوت می کنی ... اینکه چرا هیچ چیز نمی گویی ... خب معلوم است ... پروانه ای که لای یک کتاب خشک شده است که نه دیگر با خش خش برگ های پاییزی خواهد پرید و نه از اینکه لای کتاب مانده خشمگین است ... حالا تو هی آبغوره بگیر هی بشین اینجا و بشو آقا قوام پنبه زن محل ... هی با آن مژه هایت بیون بیون تار بزن پنبه بزن و بپاش توی هوا ... من چه میدونم که کی لای حافظ پروانه خشک کرده گاردلیا؟ تمام امروز عصر را افتاده بودم اینجا روی همین کاناپه ی شرجی که حالا هی به بدنم چسبیده هر جا که می روم ... توی آشپزخانه ...توی اتاق ... تمام وزن این کاناپه را من دارم تحمل می کنم گاردلیا ... خشک شده ام به پرزهایش به جداره هایش به تک تک پستی ها و بلندی های رویش ... خشک شده ام به جداره ی تلفنم ... می دانم که لای حافظ برای این کارها نیست می دانم که همه ی جرم پروانه دو بال تخت و صاف نیست ... می دانم که تو نگران قسمت های گوشتی و آبدار و زنده ی جسم پروانه ای که مهربانی هایش را با آن به ما می بخشیده است ... می دانم که تو الهه ای هستی گاردلیا جانم از ستاره ای دور دست که حالا که اینجا که لای کتاب زمین جا مانده است نمی تواند از همدردی با لاشه ی زنده خشک شده ی هیچ پروانه ای از لای هر کتابی حالا مخصوصن بگیر حافظ بگذرد ... حتمن شنیده ای که گاردلیا ... شنیده ای که حافظ افسری از یک نیروی هوایی عظیم بوده و مثل سنت اگزوپری قریحه ای هم برای شاهد و شازده کوچولو بازی داشته ... نویسنده و شاعری بوده این افسر/حافظ را می گویم که یک شب توی آسمان شیراز بالا و سر یک کوچه ی خراباتی نزدیک پشت بامش که پرواز می کرده دهانه ی دنبالچه ی سفینه اش گیر کرده است به یک شاخ نباتی که حافظ از شدت تکان های جانبی جسم پرنده اش با سر به زمین افتاده است ... شاید حتمن که تو می دانی که حافظ یک افسر درجه دار یک نیروی هوایی عظیم بوده است گاردلیا ... حالا این کتاب را ببند بگذار که این حافظ این پروانه را داشته باشد اصلن ... شاید این پروانه پروانه ی پروازش باشد مجوز پروازش باشد گاردلیا ... شاید این را باید به یکی لابد نشان بدهد ... شاید که این نقش های روی این بال ها به زبان خاصی باشند شاید این مهر تایید اجازه ی پروازش باشد بالاخره گاردلیا ... شاید این پروانه ... گاردلیا که با اشک هایش ماسیده بود به بغل های بغل صورت فدرس ... گاردلیا که با کمونه ی کمان پنبه زنی آقا قوام پنبه زن محل خوابیده بود توی بغل فدرس ... فدرس هم یواش و آروم کمون رو سر داد از بین صورت و شونه های گاردلیا بیرون کشید و با سر به آقا قوام اشاره کرد که یعنی خوابش برده دیگه بیا ... بیا و این را بردار و برو ... بعد هم فدرس آروم جوری که ترک برندارد چینه دان خواب گاردلیا به آقا قوام گفت: در را هم آروم و آهسته تر از همیشه پشت سرت ببند آقا قوام/لای کتاب را هم که من و گاردلیا به لایش خوب بعد از اینکه جا به جا شدیم لایش را ببند ... دیگر حافظ را ببند دیگر آقا قوام ... من و گاردلیا مهربانی جسم زنده مان را دیگر به هم بخشیده ایم و حالا که دیگر گاردلیا خواب است کمی صبر کن و فدرس هم که کمی به خواب و نیمه خواب شد کتاب را ببند ... چه فالی داده این حافظ امشب به تو آقا قوام چه فالی ... بیون بیون ... کتاب که از روی کاناپه افتاد با سر به روی زمین و آقا قوام برای همیشه که چشم هایش را بست ... فدرس که خشک شد به گاردلیا و گاردلیا که به جز از چشم های خیسش را که حساب نکنید خشک شده بود به چشم های فدرس ... بیون بیون ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر