۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

رب کریم

 کف دستشویی دراز می کشم ... دراز به دراز خطوط کاشی های سفید و صدای یکنواخت تهویه ی مطبوع ... کف دستشویی کف می کنم درست مثل صابون مثل تاید درست مثل وقت تایید پدر درست وقتی که جلوی جمعی که انتظار نداشتی ... کف دستشویی دراز می کشم دراز به دراز خودم روی امتداد رد خطوط تی کشیدن های مادر درست توی استحاله روی همان نقطه ای که حالا یکسال از زمانی که رویش خودم را بالا آوردم می گذرد ... تعریفی ندارد اما خنک است ... درست مثل خنکای پوست تو بعد از اینکه توی گس و شرجی و چسبناک شب های تابستان دوش می گرفتی درست مثل نشستن روی دوش پدر از توی لا به لای قدم زدن های روی برف های زمستان ... الان شاید نیم ساعتی می شود که دارم سعی می کنم با ناخن هایم سهم مرده/مانده ی سوسک را از لای شیار سیمان های بین دو کاشی خالی کنم درست مثل اصفهان و خالی شدنش از طنین کاشی های آبی ...درست مثل وقتی که بیدار می شوی و نصف صورتت را آب دهانت برداشته ... درست مثل تمام مخرج های مشترکی که زیر تمام کسری های زندگیت را برداشته ... بر می گردم و به روی و صورت صورتم را روی زمین می گذارم ... هق هق هناقی ناگهان می ترکد و هر دوتا چشم هایم از پلک به شدت مچاله می شود ... داد میزنم داد میزنم و داد اول را می دهم که به اسم رب کریم قنداق کنند به قند داغ زده شده روی پیشانی ام  ... داد دوم را می دهم به یک استادی از کاشان منبت کاری کند روی صفحه ی لوحه ی تخت کاشی زیر صورتم ... مشت هایم را باز می کنم انگشتانم را فرو می کنم توی حداقل از هر سمت پنج کاشی از کنار هم و از دو سمت چنان می کشم شان بیرون که یک لحظه فکر می کنم این کلیه ها را با این همه رگ به تو کی داد حکیم روزی که این گنبد و ... تمام کاشی خیس می شود و اشک هایم در امتداد مسیر تی کشیدن های مادرم می رود تا در همان نقطه ی لعنتی که پارسال خودم را تویش بالا آورم و با خونی که از کلیه هایم می رود خونابه ای بشوند که بویش با فریاد های خدایا خدایاهای من دست آخر جلب توجه رب کریمی را بکند که تا می شنود به سرعت خودش را می رساند به من ... سر راهش که هول کرده عجله دارد در خانه را می ترکاند و چند میز و گلدان را که به هر سمت پرتاب می کند و می رسد درست پشت در دستشویی ... آرام می زند به در ... فدرس ... فدرس ... تویی؟ چیزی شده؟ چت شد؟ باز چیت شده پسر ...  گریه می کنم داد می زنم ولم کن ... ولم کن برو گوش نکن اینقدر بو نکش اینقدر ولم کن ... بعد مشت هایم را پر از کلیه و کاشی مشت می کوبم روی زمین جوری که متلاشی و خون می شود روی همه ی دیوارهای دور و برم ... و بعد در که ناگهان چنان باز می شود که رب کریم سراسیمه سرازیر می شود به داخل ... من پرت می شوم  یک گوشه و خدا آنقدر بزرگ است آنقدر بزرگ است آنقدر بزرگ است که توی دستشویی جا نمی شود  ... پس تمام حجم دستشویی را خدا برمی دارد و من ... من آنقدر که خدا بزرگ است بین دیوار و خدا ... بین کاشی ها و خدا ... بین اصفهان و خدا ... بین آغوش فروغ و خدا مثل یک خوشه ی نارس گندم له می شوم ... په می شوم ... و چنان دماری از من در می آید که دمار از من برآوردی نمی گویی .... برآوردم .... آرزوهایم .... آرزوهایم ... آرزو هایم ....حالا یک نفر که شماره ی گاردلیا را دارد لطفن زنگ بزند بهش بیاید فدرس را ببرد حالا ... حالش را ببرد حالا ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...